سعیدی سیرجانی اولین قربانی قتلهای زنجیره ای

 
  سعیدی سیرجانی 

صدرالدین الهی

شانزده سال پیش در روز ۶ آذرماه ۱۳۷۳ مقامات امنیتی و اطلاعاتی رژیم جمهوری اسلامی ایران مرگ سعیدی سیرجانی را که قریب ده ماه از دستگیریش می‌گذشت، اعلام داشتند و علت مرگ را «ایست قلبی» عنوان کردند.در حقیقت سعیدی سیرجانی اولین قربانی سلسله قتلهایی بود که بعدها به‌نام «قتلهای زنجیره‌ای» مشهور شد و هدف این کشتارها از میان برداشتن و حذف فیزیکی کلیه مخالفان دگراندیش، فارغ از نحوة فکر و طیف عقیدتی آنان بود.

کارگزاران قتلگاه «عقیدتی ــ سیاسی» وزارت اطلاعات ایران انواع وسایل قتل و شکنجه را به روی زندانیان مبارز می‌آزمودند. از آن جمله گفته شد که «ایست» قلبی سعیدی سیرجانی به واسطة‌ استفاده از شیاف پتاسیم بوده است که پس از مرگ هیچگونه اثری در بدن به جای نمی‌گذارد. با وجود این مسئولان قتلگاه، جسد سعیدی سیرجانی را هنگامی تحویل خانواده‌اش دادند که از آنها سه تضمین به این صورت گرفتند:

۱- تقاضای کالبدشکافی در پزشکی قانونی نکنند؛
۲- در مراسم تشییع و تدفین جز نزدیکان درجه اول، آنهم حد اکثر ده تن، بیشتر شرکت نداشته باشند؛۳- مجلس ترحیمی بطور رسمی منعقد نگردد.

بدین گونه دفتر حیات مردی مبارز، دانشمند و آگاه فرو بسته شد. این هفته و هفتۀ بعد یادداشتهای بی تاریخ را به سعیدی سیرجانی و نگاهی از نو به او اختصاص داده‌ام به این نحو که در یادداشتهای این هفته به معرفی او و طرز کار و مبارزه‌اش پرداخته‌ام. و در هفتة بعد اثری از وی را معرفی خواهم کرد که کمتر کسی آن را خوانده است و می‌شناسد.

آشنایی
سال اولی که این بنده به دانشکدة ادبیات تهران در عمارت نگارستان رفتم (۱۳۳۳)، سعیدی سیرجانی شاگرد سال سوم بود. بنا به یک سنت نانوشته، سال اولی‌ها احترامی برای بزرگترها قائل بودند. در آن سال سعیدی که جوانی سیه‌چرده و لاغر اندام بود، در ساعات استراحت در محوطة جلو ساختمان کلاسهای دانشکدة ادبیات می‌ایستاد و همیشه دور و برش پر بود از آدمهایی که می‌گفتند این جوان کرمانی هم خوش صحبت و بذله‌گوست، هم شعر خوب می‌گوید و خوب می‌شناسد.سلام و علیک ما در آن سالها شبیه ایست خبردار سال اولی‌های دانشکدة افسری برای سال سومی‌ها بود و ما دلمان خوش بود که این سیه‌چردة کرمانی با آن لهجة دوست داشتنی گاهی شعر بخواند و شعرها هم اکثراً شعرهای طنزآمیز بود از نگاه او. اولین باری که من دیدم کسی از طنز حافظ سخن به میان آورد سعیدی بود، در دانشکدة‌ ادبیات آن روزگار، یعنی زمانی که کسی فکر نمی‌کرد می‌شود لابلای حافظ طنز یافت. آن روز بعد از ظهر پاییزی سعیدی دور برداشته بود و بحث می‌کرد که حافظ زبان طنزی دارد که کم از سعدی و عبید نیست و در برابر حیرت همه گفت:اصلا هیچکدام از شما تا حالا فکر کردید که جواب حافظ به آقای آیت اللهی که او را نصیحت می‌کند، از چه طنز شیرینی برخوردار است:

شیخم به طنز گفت: «حرام است می‌ مخور»
گفتم که: «چشم، گوش به هر خر نمی‌کنم»

سعیدی ساواکی
در سالهای انقلاب سعیدی در تهران بود و من خوانندة‌ مشتاق مقالات جاندار و انتقادی او و کتابهایش که به اینجا می‌رسید و مثل ورق زر دست به دست می‌گشت. در برخورد با وقایع انقلاب اسلامی سعیدی به ناگهان از قالب محققی برجسته در بنیاد فرهنگ ایران و ویراستار بسیاری از کتب این نهاد فرهنگی واقعی که خود نیز کتابهای «وقایع اتفاقیه»، «تفسیر سورآبادی» و «تاریخ بیداری ایرانیان» را تصحیح و تنقیح کرده و به چاپ سپرده بود، بیرون آمد و مبدل به اولین منتقد مستقل و تکصدای جمهوری اسلامی ایران شد.

سابقة تحقیقی او در سایة‌ مقالاتش قرار گرفت. از آنجا که یک انسان تکصدا بود و نمایندة هیچ دسته و گروه سیاسی نبود، به ناگهان از هر دو سو مورد انتقاد سخت قرار گرفت. داستان شیخ صنعان را در «نگین» دکتر محمود عنایت چاپ زد و این قصه چنان بر خلیفه خمینی گران آمد و آنقدر دل «قدرت‌ خانم» دلبر آقا را سوزاند که مجله توقیف شد و دکتر عنایت آمد به آمریکا که معالجه کند و ماند و ماندگار شد، اما سعیدی در داخل ایستاده بود. در حقیقت انقلاب اسلامی چیزی به سعیدی داد که همانا ساختن منتقدی آگاه و دلیر بود و چیزی از او ستاند بس گرامی: جانش را.

او در بحبوحة ‌اعدامهای دسته‌جمعی افسران ارتش شاه اولین نویسنده‌ای بود که پرسید اینها را به چه جرم اعدام می‌کنید؟ خیلی از اینها مأمور کاری بوده‌اند و در دستگاهی کار می‌کرده‌اند که برای خدمت به آن قسم خورده بودند و انقلاب در این معنی نیست که گله گله آدمها را به جوخة ‌آتش بسپاریم و جرم آنها را فقط در برداشتن لباس نظامی بشمریم.گمان می‌برید آسان است در آن دوران تب و تاب انقلاب با این جرأت و صراحت کاری را که «تودة به هیجان» آمده به شیوة تماشاگران میدان کنکورد انقلاب فرانسه تأیید می‌کرد، و «اعدام باید گردد» شعار خشمگینانه به خیابان ریخته‌های بی خبر بود، تقبیح کردن و در برابر آن ایستادن؟ مزد سعیدی این بود که گفته شود «ساواکی» است. بیچاره سعیدی همة عمر، از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت. خیلی زیاد.

دو تکة جدا از هم
بعد از یک سخنرانی در دانشگاه برکلی شب به منزل صادق چوبک که غالباً با مهر و صفا میهماندار بعد از سخنرانی خواص بود، جمع بودیم. سخنرانی‌اش در دانشگاه یک حرف اساسی داشت و آن این که ایرانیان نباید به دو پارچة «ایرانی مهاجر»، «ایرانی مقیم» تقسیم شوند. در لس آنجلس این حرفها را زده بود و تقریباً هواش کرده بودند. با جرأت در همة ‌مصاحبه‌های تلویزیونی شرکت جسته بود و با رندی تمام ضمن نقد سخت رژیم این تز را پیش کشیده بود که: مادام که این دو پارچگی مهاجر و مقیم وجود داشته باشد، سود اصلی را رژیمی خواهد برد که می‌خواهد از دعوای این دو جناح برای سفت کردن پایه‌های موجودیت خود استفاده کند.

در دانشگاه برکلی تقریباً همان ایرادهای لس آنجلس به زبان مؤدب‌تری بر او گرفته شده بود. در خانة ‌چوبک در حضور دکتر محجوب گیلاس به دست حرف می‌زدیم و مرد سیه‌چردة سیرجانی که دیگر آن پسر لاغر مجلس آرای دانشکدة ادبیات نبود، دل شکسته حرف می‌زد. به‌نوعی از فکرش دفاع می‌کرد و به نوع سخت‌تری آخوندها را می‌کوبید. به یکی دو تا از جوانترها توصیه می‌کرد که بیشتر در احوال دینداران دنیاپرست دقیق شوند و بشدت از دست حزب توده و همبستگی انقلابیش با امام عصبانی بود. اعتقاد داشت که تمام دستگاه انقلاب هم و غم خود را مصروف این کرده است که سابقة فرهنگی و تجددگرایی از مشروطه به این طرف بخصوص عصر پهلوی‌ها را از ذهن مردم پاک کند.

نامهای بزرگ ادب و فرهنگ ایران را با تهمتهای زشت و کثیف بیالاید. اعتقاد داشت که کار آخوند در طول تاریخ فکری ایران فقط تهمت زدن بوده است. و مردم را با این تهمتها به هیجان آوردن و بر سر اهل فکر تازاندن و آنان را از معرکه به بیرون تاراندن و به یک مدعی متذکر شد که: بله آقا راست می‌گویم همین محجوب، چوبک و یارشاطر و، متینی را تهمتها از وطن تارانده است.از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت. خیلی زیاد.

مرد ساده‌دل کویری
بار آخری که دیدمش دفعة دومی بود که به لس آنجلس آمده بود. آقای رفسنجانی، رئیس جمهور بود و او در نامه‌ای سرگشاده او را «مرد هوشمند کویری» نامیده بود. زانو به زانو نشسته بودیم. پرسیدم آیا واقعاً به رفسنجانی اعتقاد دارد؟ در کمال صداقت گفت: «مرد قرصی است، می‌شود با او حرف زد، از حرف زدن که آدم ضرر نمی‌کند.» با او همعقیده نبودم. تذکر دادم که به‌هرحال این طور تند و بدون پروا حمایت کردن از این آقای رئیس جمهوری شاید درست نباشد و او جواب داد که «نه، این آقا می‌خواهد آنهایی را که از وطن قهر کرده‌اند به وطن برگرداند» و چون سرمان گرم بود به خنده گفت: «باور کن حتی ضد انقلابهایی مثل ترا من خودم می‌آیم با ماشین پای طیاره می‌برم شهر».
در آن شب هیچ ایرادی بر این «مرد ساده‌دل کویری» نگرفتم. با آدمهایی که دل و زبانشان یکی است، دشوار می‌توان محاجّه کرد. خوشحالی او این بود که با آمدن رفسنجانی اوضاع بهتر و آرامتر خواهد شد و تیغ سانسور از پشت گردن کتاب و روزنامه‌ها برداشته خواهد شد. هم در آن شب بود که گله می‌کرد از نگهداشتن کتابهایش ازجمله «ضحاک ماردوش». وسط صحبت گفت: «فلانی، این ضحاک آدم بزرگی است، چون هر ظالمی در ایران به او تشبـّه می‌جوید. آن منظومة «باور نمی‌کنیم که ضحاک مرده است» ترا دیده‌ام. ضحاک‌ها همیشه هستند، فقط از اینکه اسم ضحاک رویشان باشد بد اخم می‌شوند. راست گفته‌ای.»

روزهای بعد لس آنجلس به جان او افتاد. تیر تهمت از هر سو روانه شد. چیزی که سعیدی از آن نفرت داشت. گفتند و نوشتند که او مأمور رژیم است! که برای اغفال روشنفکران و مبارزان برون مرزی به خارج از ایران اعزام شده و مأموریتش را به نحو احسن انجام می‌دهد. «فرستادة رژیم» در روزها و ماههای بعد عنوان رسمی سعیدی سیرجانی شد از سوی «مبارزان برون مرزی» برای مردی که:از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت. خیلی زیاد.

سعیدی دربند
خبر آمد که سعیدی سیرجانی و نیاز کرمانی را در تهران گرفته‌اند به جرم حمل و استفادة از تریاک و ارتکاب عمل لواط. تکلیف روشن بود. او را گرفته بودند به جرم نوشتن مقاله‌هایی که بنیان حکومت ولایت را به لرزه درآورده بود و نامه‌های سرگشاده‌ای که برای مسؤولان رژیم از رهبر تا رئیس مجلس نوشته بود و از رفتار ناجوانمردانة‌ دستگاه سانسور با آثارش در آنها نالیده بود.

و این تهمت آخر تهمت ناجوانمردانه‌ای بود. اما قاعدتاً سعیدی نباید از این تهمت خشمگین و یا متعجب می‌شد. او دیده بود که پیش از وی دکتر بقایی را با همین اتهام لواط و ابتلای به سیفلیس زندانی کرده‌اند. انسولین را که داروی حیاتی او برای مبارزه با قند بوده است، از وی بریده‌اند و روزی که جنازة آن مرد درشت اندام سنگین را تحویل کسانش داده‌اند،‌ مرد سرسخت همولایتی‌اش فقط چهل کیلو شده بوده است.

در آمریکا ما دست به‌کار شدیم. کمیته‌ای به نام «کمیتة دفاع از سعیدی سیرجانی» تشکیل شد. در شرق و غرب آمریکا روزها و ساعتها وقت گذاشتیم. نامه نوشتیم. امضا جمع کردیم. مدارک ضد و نقیضی را که دستگاه امنیتی علیه او ارائه داده بود، در روزنامه‌های خارج مورد بحث و فحص قرار دادیم. به‌تشویق استاد احسان یارشاطر و با همت و پیگیری دکتر جلال متینی در شرق و رفقای مبارز من در غرب این کشور، جنبشی فراگیر نه‌تنها آمریکا که تمام ممالک دیگر را در خود گرفت.

خیلی‌ها که اهل این طور کارها نبودند با تمام اختلافات مسلکی و سیاسی‌ پا پیش گذاشتند و امضا دادند. چوبک یکی از آنها بود که گفت: «من پای هیچ اعلامیه‌ای را امضا نکرده‌ام اما به خاطر مظلومیت سعیدی امضا می‌کنم.» پس از اعلامیة دفاع از سلمان رشدی، که امضاکنندگان زیادی نداشت اما تأثیرش انکارناپذیر بود، این اولین و وسیعترین تجمع صاحبان فکر و ایرانیان خارج از ایران بود که حکومت تهران را به فکر واداشت. نامه‌ها به مقامات بین‌المللی نوشتیم. استمداد کردیم. کتابی با نام «گناه سعیدی سیرجانی» منتشر ساختیم و کوشیدیم که زندانی بیگناه را به نحوی از بند برهانیم.

در داخل اما فشار بر سعیدی سیرجانی افزایش یافت. از قول او ندامت‌نامه‌هایی خطاب به بازجوی عزیزش در کیهان و روزنامه‌های مشابه چاپ شد. این ندامت‌نامه‌ها رسوایی رژیم را بیشتر کرد، لاجرم تهمتهایی را که بر او وارد ساخته بودند رنگ و جلای بیشتری داد: کارگزار سیا، مأمور صهیونیسم، همکار فراماسونها، و در ارتباط با سلطنت‌طلبان. در درون زندان بی شک دل مردی که زهرة شیر داشت از این تهمتها آب می‌شد، زیرا او
از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت، خیلی زیاد.

قلمی تیزتر از شمشیر
لابد می‌خواهید بدانید که چرا سعیدی سیرجانی به چنین عاقبتی دچار شد؟ اگر به چند نامه که او به مقامات مملکت نوشته است و ما همه را در کتاب دومی به نام «از شیخ صنعان تا مرگ در زندان» پس از مرگش به سرپرستی دکتر احسان یارشاطر منتشر کردیم، مراجعه کنید، به نکته‌هایی می‌رسید که می‌بینید دستگاه امنیتی رژیم حق داشته است از یک صدا، آن هم یک تکصدا آنقدر وحشت کند که کمر به قتلش ببندد. سعیدی در نامه‌های خود که به‌ترتیب سه نامه به آیت‌الله خامنه‌ای، یک نامه خطاب به آقایان هاشمی رفسنجانی، دکتر حبیبی، معاون اول ریاست جمهوری و آقای خاتمی، وزیر ارشاد اسلامی، یک نامه به نمایندگان مجلس شورای اسلامی و یک نامه در جواب تهمتهای روزنامة ‌کیهان خطاب به هموطنان نوشته است، او در این نامه‌ها مسأله سانسور و کتاب به طور اخص و موضوع فشار و آزادی‌کشی را به‌طور اعم طوری مطرح کرده است که بی شک حرفهای او و افکارش مانند همولاتیش میرزا آقاخان کرمانی و مکتوبات او در تاریخ فکر آزادیخواهی ایران باقی خواهد ماند.

نامه‌ها صریح است. بی پرده است. حرفها در آن بروشنی زده شده و مرد به جان آمده از ریا و دروغ، در بند تعارفات و مجامله‌هایی که عموماً در این مواقع به کار می‌گیرند تا شاید راه فرار و آشتی برای روز مبادا باقی بگذارند، نیست. یک تنه ایستاده است و تنها و بی هیچ یاوری رجز خوانده و حریف طلبیده است. خواندن بخشهایی از این نامه‌ها یاد این دلاور به خاک افتاده را در اذهان جاودانه خواهد ساخت.

از: نامه‌هایی به خامنه‌ای
*«ضحاک ماردوش» کتاب مفصلی نیست، جزوة مختصری است که خواندن و بررسی‌اش بیش از دو ساعت وقت نمی‌گیرد. موضوعش ارتباطی نه به زمان حاضر دارد و نه به رژیم فعلی. البته توجه به شاهنامة‌ فردوسی و فرهنگ فارسی احتمالا گناهی است در نظر بزرگانی که در نهایت مآل اندیشی همتشان مصروف برگذاری سمینار دعبل خزایی است، آنهم در مناسبترین نقطة‌ ایران، یعنی استان خوزستان.

*واقعاً نمی‌دانم کجا نوشته‌هایم خلاف مصلحت اسلام یا حتی حکومت موجود است. رجال الغیب وزارت ارشاد هم که در ردیف از ما بهترانند و دست نویسندة مطرود ممنوع‌القلمی چون من به دامن کبریاشان نمی‌رسد تا ارشادم کنند و آخر عمری از تکرار معاصی محفوظم دارند.

* در ماههای اخیر شایعه‌سازان البته متدین و جوانمرد، خروارها کاغذ مؤسسه کیهان و خبرنامه‌ها را تلف کردند که مرا سرسپردة امپریالیسم و از فعالان حزب توده و از مداحان رژیم آریامهری و از نوکران پهلبدی که شوهر شمس است و بالاخره عضو رسمی ساواک معرفی کنند تا اگر روزی صفیر گلوله‌ای سینه‌ام را شکافت، یا جسد بیجانم فرش خیابانی شد، حتی یک نفر بر جنازه ملحد بدنامی چون بنده نماز نخواند. اقدام پرخرجی که می‌توانستند با کشف یک لولة تریاک، یا مصرف دو مثقال سرب، هم بهتر به مقصود رسند و هم عملشان با تقوای اسلامی و شرافت انسانی فاصلة کمتری داشته باشد.

* این شاید آخرین نامة من باشد که گوش جانم مشتاق طنین رهایی بخش «الرحمن» است و مزه‌ای در جهان نمی‌بینم. یا بفرمایید مرا بگیرند و به پاداش جرایمی که به سائقة ‌طبع بزرگوار پرهیزکارشان برایم تراشیده‌اند بکشند یا به دادخواهی‌ام رسیدگی کنند و علت توقیف کتابهایم را اعلام. راه پیشوای آزادگان جهان حسین‌بن علی که در انحصار قشر و طبقه خاص نیست.

به نزدیک من در ستم سوختن
گواراتر از با ستم ساختن

* در حکومت اسلامی ضابطه چیست. آیا فضایل، منحصر به نیاز و دعای بیشتر است و روزة‌ طولانی‌تر، سجدة غلیظ‌تر و لقب حاجی و انبوهی محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسیار، یا به حکم آیة کریمة‌ «ان اکرمکم عندالله اتقیکم». فضیلت افراد محصول تقرب به حق است و قرب یزدان در گرو تقوی.اگر چنین است اجازه فرمایید بی هیچ ملاحظه و پروایی عرض کنم بسیاری از اعمال سران حکومت برخلاف تقواست. این را به تجربه شخصاً دریافته‌ام و اثباتش اگر خواستید آسان است.

*آدمیزاده‌ام. آزاده‌ام و دلیلش همین نامه که درحکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردانی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.

از نامه‌ای به: رفسنجانی، حبیبی، خاتمی
این نامه را سعیدی سیرجانی خطاب به کابینة ‌رفسنجانی نوشته است که در آن آقای خاتمی، رئیس جمهوری اصلاح‌طلب بعدی عهده‌دار پست وزارت ارشاد اسلامی بود و می‌بینید که نالة سعیدی از وزارت ارشاد خاتمی چطور به آسمان رفته است.

* کتابهایی که در چاپخانه‌ و صحافی توقیف است و در حال پوسیدن، عموماً با اجازة‌ وزارت ارشاد چاپ شده و هزینة سنگین آنها را هم ناشر اندک مایه‌ای پرداخته است که قبلا از من کتاب چاپ نکرده و به نوایی نرسیده است. مطابق ریز اقلامی که در نامة قبلی‌ام نوشته‌ام، بابت کتابهای «تاریخ بیداری ایرانیان»، «وقایع اتفاقیه»، «سیمای دو زن»، «ضحاک ماردوش»، «آشوب اژدها» و «تفسیر سورآبادی» جمعأ مبلغ هفت میلیون و هفتصد و پنجاه هزار تومان هزینة حروفچینی و چاپ و کاغذ و صحافی پرداخته شده است. نزول ماهانه‌ای که ناشر بیچاره بابت این سرمایه‌گذاری راکد می‌پردازد، بیش از یکصد و پنجاه هزار تومان است.

*اگرنشر این کتابها ممنوع بود، چرا وزارت ارشاد صریحاً و رسماً اجازه داد و اگر در صدور اجازه غفلتی رفته باشد گناه ناشر و چاپخانه و صحافی چیست. بگذریم از آزادی فکر و قلم، تکلیف ناشر چیست؟ دولت اسلامی می‌خواهد با همین نحوة‌ عمل مغزها و سرمایه‌های فراری را به مملکت برگرداند و به آنها امنیت شغلی بدهد؟

* اگر در نوشته‌ها عیبی است من گناهکارم و برای هر مجازاتی آماده. گناه کسانی که طبق موازین قانونی عمل کرده‌اند چیست؟ چرا فرمها و کتابها را نمی‌سوزانند و اتاقهای صحافی و چاپخانه را خالی نمی‌کنند؟

* اگر این کتابها ممنوع است، چرا چاپ قاچاقی آنها در اغلب کتابفروشیها موجود است. با کنترل دقیقی که وزارت ارشاد بر کار چاپخانه‌ها دارد و چاپ کارت ویزیتی بدون اجازه میسر نیست، در پناه چه قدرتی «سیمای دو زن»، «ضحاک ماردوش» و «در آستین مرقع» منتشر می‌شود و به قیمتی چند برابر علناً به‌فروش می‌رسد؟

یک خداحافظی دلگیر با پیر
در پایان این قسمت از یادداشتها حق آن است که نمونه‌ای از نثر درخشان و شیرین سعیدی سیرجانی را بیاوریم. این قسمت از پایان مقاله‌ای که او در مرگ علی دشتی نوشته و با عنوان «پیر ما» در کتاب «در آستین مرقع» چاپ شده است، برگرفته و خلاصه شده است. سعیدی در این خاطرة قصه‌وار، داستان آشنایی و شیفتگی‌اش را به قلم و مشخصات دشتی نقل می‌کند و از دوستی عمیق و دو سویه‌اش با او سخن به میان می‌آورد. روزهای آخر عمر دشتی را که شکسته و نابسته از زندان به خانه فرستاده شده است، تصویر می‌کند و از یک ماه پیش از مرگ، داستانی پر آب چشم از او حکایت می‌نماید. زبان، تصویر و احساس در این آخرین دیدار او با مردی که او را «پیر ما» می‌خواند خواندنی است.

«یک ماهی پیش از مرگش روزی که خلوتی دست داده بود، ــ با مقدمه چینی مفصلی در مورد آشنایی کوتاه‌مدت و پر کیفیتمان و اینکه اهل تعقل و منطقم پنداشته ــ از من خواهشی کرد که مو بر تنم راست شد و عرق سردی پیشانیم را پوشاند. مرد از من کپسول سیانور خواسته بود. سکوتی کردم و قولی دادم، بی آنکه عواقب این تعهد را سنجیده باشم. آن هم چه عواقب جانکاهی که در طول یک ماه، ده سال پیرم کرد. اگر در عمر خویش گرفتار جدال درونی تعقل و عاطفه شده باشید به عظمت رنج من آگاهید و نیازی به بازگفتن نیست. از آن پس مطالبه‌های مکرر او بود و وعده‌های امروز و فردای من.

من عمری علیه خودنماییهای پزشکان که نام اخلاق بر آن نهاده‌اند رجز خوانده‌ام و مخالف این بوده‌ام که آدمیزاده‌ای را خرگوش آزمایشگاه کنند و در هر حالتی و به هر کیفیتی زنده‌اش نگه‌دارند. چه لطفی دارد با ذلت و نکبت و علت زیستن و به‌عبارت بهتر نفس کشیدن، بی هیچ امید بهبودی؟ سالهاست که به تحریک همین طبع راحت طلب، از دوستان طبیبم خواسته‌ام که در منزل واپسین، برای چند روز نفس کشیدن بیشتر آزارم ندهند و دست از هنرنمایی بردارند با اینهمه در دو بزنگاه حساس زندگی بر سست اعتقادی و بی همتی خود خندیده‌ام، خنده‌ای به تلخی جام شوکران و زهر هلاهل.

یکی روزی که مادر مغرور و هم‌سلیقه‌ام، بر اثر سکتة مغزی به حال اغما رفته و روی تخت بیمارستان افتاده بود و طبیب معالجش می‌گفت قسمت اعظم بدنش فلج شده است و من می‌دانستم که فلج شدن کوچکترین عضوی چه رنج جانکاهی نصیب پیر زن مغرور خواهد کرد و اگر زنده بماند، هر لحظة حیاتش چه عذاب الیمی خواهد بود. با اینهمه به‌جای آنکه فرمان پذیر عقل باشم و بگذارم با‌ آرامش بمیرد، به حکم عاطفه دست التماس به دامن طبیبانش انداختم که به عمل مغز متوسل شوند و به هر صورت زنده‌اش نگهدارند و پیرزن نیمه شب قبل از عمل، با کشیدن آخرین نفس از چنگ عواطف احمقانة من خویشتن را نجات داد.

و دومین باری که هجوم عاطفه نظام عقلی‌ام را در هم ریخت، همین آخر عمر پیرمرد بود. به خلاف سابق می‌کوشیدم کمتر به دیدنش بروم و هر بار انبان فریب و دروغی پیش چشمان هوشیار و دقیقه‌یابش خالی کنم و با وعدة فردایی از چنگ اصرارش خلاص شوم. و روزی که تک و تنها، کنار سنگ غسالخانه ایستاده بودم و شاهد شستشوی پیکر نحیفش بودم، روح او را دیدم که به بالای پیکر بیجانش می‌چرخد و با همان حرکت معهود دست، می‌گوید «نازنین من، تو هم که بی غیرتی کردی. اما دیدی چطور قالت گذاشتم و رفتم؟»

می‌خواستم مطابق معمول جوابش دهم که «آقا به جان خودتان فردا صبح ساعت ۱۰ می‌آیم به بیمارستان و برایتان می‌آورم»، که ناگهان یکی از آن خنده‌های غم آلودش را سر داد و با دستش اشاره‌ای به طرف مرده‌شور کرد که جوابش را بده. و این جناب مرده‌شور بود که ظاهراً برای سومین بار از من می‌پرسید «کفن مکه‌ای دارید یا خودمان بگذاریم؟» چه تلخ و دردناک است بازیهای مسخرة سرنوشت.

بعد از آنکه پیکر استخوانی در کفن پیچیدة او را به دهان گشاد گور سپردیم، خسته بر زمین نشستم و تکیه به دیواری دادم. در حالی که می‌کوشیدم صفحة آشفتة ذهن غمناک خود را از هر نقشی خالی کنم و دقایقی در خلأ محض از یاد هستی و نیستی برهم، اما ‌آشوب یادها امان نمی‌داد… جنازة بی یار و یاور فردوسی را می‌دیدم که ملای متعصب طوس راهش را بسته است و عربده سر داده که «نمی‌گذارم جسد این شیعة رافضی را در قبرستان مسلمانان دفن کنید» و جنازه به‌دوشان حیرت زده و ترسان از جمعیت سنگ در مشت، معذرت می‌خواهند که «نمی‌‌شناختیمش، نمی‌دانستیم رافضی و بد مذهب است».

حسنک وزیر را می‌دیدم که بر چوبة دار می‌رقصد و به ریش خلیفه قرمطی‌کش عباسی قهقه می‌زند. منصور حلاج را می‌دیدم که میان خنده می‌گرید و می‌نالد که «شبلی» تو هم می‌زنی؟» عطار را می‌دیدم که مغول خنجر بر کف کف برلب را به ریشخند گرفته است تا غضبش بیشتر گردد و کارش را سریعتر انجام دهد. شمس تبریزی را می‌دیدم که زیر ضربه‌های خنجر تعصب می‌چرخد و سماع صوفیانه‌ای دارد. و عین القضات را می‌دیدم که بالای جسد خویش ایستاده و هر تکه بدنش را که جدا می‌کنند و به هوا پرتاب می‌نمایند می‌قاپد و به‌هم می‌چسباند.

و سرانجام او را دیدم که از تختخوابش فرو می‌آید، عینکش را از میز کنار دستش بر می‌دارد و بر چشم می‌گذارد، قبای صوف سفیدش را بر تن می‌کند، محمد استکان چای را روی میز می‌گذارد و زیر بازویش را می‌گیرد، پسر کوچک محمد با دندانهای درشت و صورت نازیبا پیش می‌آید و او خم می‌شود و با گفتن «نازنین» صورتش را می‌بوسد، کمربند قبایش را محکم می‌کند، دمپاییهایش را می‌پوشد و به طرف صندلی من می‌آید. انگشتان ظریفش را لای موهای سرم فرو می‌کندو با خندة شیرین معنی داری می‌پرسد «توی چه فکر بودی؟، نکند باز هم داشتی به گذشتة پر افتخار ما فکر می‌کردی، می‌بینی چه ملت حقشناس و فرهنگ‌دوستی داریم، می‌بینی چه…»

که ناگهان صدای دکتر میر به فضای غمزده و خاموش امامزاده عبدالله بازم می‌گرداند، دو برادر ــ و به قول پیر مرد دو فرشتة نازنین ــ دست از کار و بیمارستان کشیده و‌ آمده‌اند تا با یار دیرینة پدرشان وداع کنند. و چند قدم آن سوتر زیر درخت خزان زده‌ای دکتر رعدی ایستاده است. غمگین و مبهوت. همین و بس.

۱۴ فروردین ۱۳۸۹

http://khaandaniha.com/text/786

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: