شکوه ميرزادگی: از ايرانی بودنم شرمنده نيستم

Shoukuh Mirzadegi

از ایرانی بودنم شرمنده نیستم

شکوه میرزادگی

نامه ای خطاب به دکتر تورج دريايی

آقای دکتر دريايی عزيز مطلب شما را که عنوان «از ايرانی بودنم شرمنده ام»(۱) در سايت بی بی سی فارسی خواندم. من هم چون شما. از ديدن تصوير جماعتی ناآگاه که مثل هميشه، و در بزنگاه های حساس، به خيابانشان می آورند و هر آن چه را که می خواهند بر دهان شان می نشانند، و اهانت به دو ايرانشناس بزرگ و استثنايی تاريخ معاصر جهان به شدت اندوهگين شدم و چون شما اشک ريختم. من سال های سال است که شما را می شناسم و برای کارهای پژوهشی و ايرانشناسی تان و به ويژه کار فوق العاده ی اخيرتان در ارتباط با ساسانيان احترام قائلم. البته آشنايی با شما برای من شروع بسيار ناخوش آيندی داشت، زيرا زمانی که ما، يعنی هزارها هزار ايرانی و غير ايرانی، برای نجات تنگه بلاغی از نابودی و آرامگاه کوروش از رطوبت زدگی و احتمال ويرانی و جلوگيری از آبگيری سد تلاش می کرديم شما اولين کسی بوديد که در خارج از ايران مقابل ما ايستاديد و حرف های مسئولين حکومت ايران را به فارسی و انگليسی نوشتيد و برای هر کجايی فرستاديد. بله شما هم اين را تکرار کرديد که حرف های ما «بی اساس» است و ما «مقاصد سياسی» داريم و آثار تاريخی ما در بهترين وضعيت و در امن و امان است. خوشبخاته گذر زمان مثل هميشه خيلی زود ثابت کرد که نه حرف های ما بی اساس بود و نه «مقاصد سياسی» داشتيم. اما آنروزها من و امثال من بسيار بسيار غمگين تر از اکنون شما بوديم. و من بدون آن که نگران قضاوت خارجی ها باشم، برای کارخانه های دو سه هزار ساله ای که زير آب می رفت، برای خانه های روستايی چند هزار ساله ای که زير آب می رفت، برای راه شاهی، برای… و … و … و برای احتمال ويرانی آرامگاه کورش و کمترينش رطوبت ويران کننده ای که بر آرامگاه کوروش می نشست و مدتی کوتاه پس از آبگيری حتی شهردار بی خبر از باستانشناسی و تاريخ شناسی پاسارگاد نيز آن را اعلام کرد. اشک ريختيم.

دکتر دريايی عزيز اين روزها سالگرد آبگيری نابخردانه سد سيوند است. چيزی که اکنون همه ی کارشناسان، از تاريخ شناس گرفته تا باستانشناس و زيست شناس نيز بی اساس بودن و زيان بخش بودن آن را گفته اند. و من هر سال با يادآوری از دست رفتن تنگه بلاغی و ديدن اثرات زيان آور رطوبت بر آرامگاه کوروش اشک هايم سرازير می شود.

آقای دريايی در تمام اين سال ها که هر چند وقت يک سايت باستانی يا تاريخی نابود شده، يا به خاطر بی توجهی و به دست باد و باران سپرده شدن ويران شده، در اين سال ها که هر چند وقت اشيای ارزشمند و ناياب موزه ای به غارت رفته، و به قول آقای بهشتی به اندازه هزار سال تاريخ و فرهنگ سرزمين من ويران شده، من اشک هايم فرو ريخته است.

می دانم که شما از اين ويرانی ها مطلع بوده ايد حتی خيلی بيشتر از من که يک کوشنده ساده ی حفظ ميراث فرهنگیِ هميشه در خارج نشسته ام. می دانم حتی اگر در خارج اين چيزها را نشنيده ايد وقتی به ايران می رويد حتما از دوستان باستانشناس و تاريخدان شنيده ايد. آن تاريخدان ها و باستانشناسان ايراندوست و ارزشمندی که چند سال پيش «به طور قانونی» از سخن گفتن درباره کشفياتشان بدون اجازه دولت ممنوع شدند و اکنون برای اين که بتوانند در ايران به کارشان ادامه دهند به ناچار زبانشان بسته است.

آقای دکتر دريايی اين باستانشناسان نيز بارها، وقتی که نتيجه کشفياتی چون رامهرمز شان را به غارت بردند، يا چون شوش باستانی شان آشغالدانی اش کردند چون امروز شما اشک ريختند فقط برای نابودی بخشی از ميراث فرهنگی ايران بی آن که نگران «قضاوت خارجی ها» باشند. و اشک های آن ها بوده که مرا نه سال است سرپا نگاهداشته تا حالا که در ميان «خارجی» ها هستم اين ويرانگری ها را فرياد بزنم و نه از «مردمان نابخرد» که از «حکومت نابخرد فرهنگ کش» ی برايشان بگويم که ميراث فرهنگی و بشری يک سرزمين را به نابودی کشانده اند.

آقای دريايی می دانم که شما نيز از اين همه ويرانگری رنج هم برده ايد اما هيچ گاه نديدم که از آن ها بگوييد. مگر شما يک تاريخ شناس نيستيد؟ مگر شما درباره همه چيز تاريخ در مصاحبه هايتان صحبت نمی کنيد؟ حتی از کتابسوزان اعراب، که از نظر شما «عمدی نبوده و شبيه سوختن کتابخانه های عراق بوده در جنگی به دست آمريکا» و يا انداختن کتاب ها به آب دستور سران اشغالگران ايران، که باز از نظر شما «زير باران خيس و نابود شده اند». باور کنيد وقتی من اين حرف ها را از زبان شما شنيده ام اشک هايم سرازير شده، برای آن کسانی که وقت و حوصله کتاب خواندن ندارند و فکر می کنند که چون شما تاريخدان با اهميتی هستيد حتما اين ها را هم درست گفته ايد. مگر قرار نيست که يک تاريخدان «تصور» يا «ملاحظات» خودش را به جای يک واقعيت تاريخی که تاريخ نگارانی (غير ايرانی حتی) گفته اند نگذارد؟
البته شما چندين بار در مصاحبه هايتان امثال من را «آدم های هيجان زده با مقاصد سياسی» نام برده ايد. و متاسفانه آن خبرنگاری که روبروی شما بوده از شما نپرسيده «آقای دکتر دريايی آيا اگر در جهان دموکراتی که شما زندگی می کنيد دولت عده ای را بسيج کند تا اثری تاريخی را ويران کنند يا رويش شعارهای سياسی بنويسند و يا دولت برای حفظ ميراث فرهنگی کوتاهی کند و عده ای فرهنگ دوست به دولت يا حکومت شان اعتراض کنند آن ها را نيز «هيجان زده با مقاصد سياسی» می خوانيد يا کوشندگان و متخصصانی آگاه بر حقوق بشر و حفظ ميراث فرهنگی و تاريخی جهانی؟»

آقای دريايی باور کنيد که من و امثال من هيچ علاقه ای نداريم مسايل سياسی را با مسايل فرهنگی قاطی کنيم. اين حکومت اسلامی است که برای خفه کردن مردم در ارتباط با هر حق حقوق بشری که دارند، از حقوق زنان گرفته تا حقوق اقليت های مذهبی و قومی تا حفظ محيط زيست و ميراث فرهنگی آن ها را به «ضد انقلاب» و «فتنه» «وابسته به سيا و اسراييل» معرفی می کند. ما هم دوست داشتيم به جای فرياد کردن دايم در ارتباط با بزرگان و رهبران تاريخی خودمان، که گفتن از آن ها و دوست داشتن شان جرم است، مثل اروپايی ها و آمريکايی ها، مدارس و کتابخانه ها و دانشگاه هايمان پر بود از مطالب مربوط به بزرگان تاريخی شان. و نيازی ندارند که مردمان به قول شما نابخرد را با اين تاريخ آشنا کنند، و نيازی ندارند برای فراموش نکردن اين چهره ها تلاش کنند. آقای دريايی می بينيد که اکنون بر سر استاد کم نظير شما ريچارد فرای چه می آورند؟ نگاهی به چهره های آن مردمان که در مقابل آرامگاه پوپ جمع شده بودند انداخته ايد؟ آن بچه کوچک دوازد سيزده ساله ای که فرای را جاسوس خوانده بود، آن زن چادری سالمندی که می خواست آرامگاه پوپ از بين برود؟ و يا آن جوانکی که مرگ بر بنای آمريکايی را در دست داشت؟ کدام شان حتی يکبار نام ريچارد فرای را شنيده اند؟ يا کدام شان جرات می کنند که بدون خواست رهبرشان و نمايندگان ريز و درشت نظامی و غير نظامی او به خيابان بريزند و عليه دوست يا دشمنی فرياد بزنند؟ اين همان حکومتی است که همين چند سال پيش و در زمان احمدی نژاد، با کمک چند تن از نمايندگان شان در خارج ايران، فرای بيچاره را سر پيری به ايران کشاند تا با دادن خانه ای به او برای خودشان نام بخرد غافل از آن که همه جای ايران خانه ايراندوستانی چون اوست. و حالا هم به هر دليلی مردم بيچاره را برای مقاصد «واقعا» سياسی خودش به خيابان کشانده و دستش برسد مطمئن باشيد که آرامگاه پوپ را ويران خواهد کرد. و جسد فرای را تکه تکه.

آقای دريايی اکنون خوشحالم که شما با نوشتن مطلب «از ايرانی بودنم شرمنده ام» از ديد برخی به نوعی گرفتار «هيجان زدگی با مقاصد سياسی» شده ايد اگر چه همانطور که گفتم با «هوشياری» آن را به گردن «مردمان نابخرد» انداخته ايد. اما آن چه مرا وادار به نوشتن اين نامه کرد همين ابراز شرمندگی شما از ايرانی بودن تان است. دلم سوخت که يک تاريخدان با اهميت سرزمين مان از ايرانی بودن خودش برای کاری که يک حکومت نابخرد کرده شرمنده باشد آن هم برای اين که اگر خارجی ها «فردا در تلويزيون ها نشان دهند که مردم ما چه بر سر مزار مردگان می آورندچه قضاوتی خواهند کرد.» و نگران شده ايد که آن همه «نطق» هايتان برای اين که«ايران فرهنگی دارد زيبا٬ فرهنگی دارد پويا و مردمی دارد صلح جو» چه می شود.

خواستم به شما بگويم دکتر دريايی عزيز، نگران نباشيد اين ايران همان ايران است که ديروز و قرن های قرن. و فرهنگ آن همان فرهنگ زيبا، پويا و همان مردمان صلح جوی و مهربان. منتها به دست اشغالگرانی افتاده که هيچ کدام از اين ها درک نمی کنند. همانگونه که در طول تاريخ بارها اين بلا سرش آمده اما نه فرهنگش مرده، نه خوی مهربانی و صلح جويی مردمانش. باور کنيد اين را مردمان فرهنگ دوست جهان به خوبی می دانند.

برای اين که نگوييد کلمه اشغالگر را بر اساس هيجان يا «مقاصد سياسی» بيان کردم بد نيست يکی از گفته های ريچارد فرای را که برای من هم بسيار عزيز است ياد شما بياورم وقتی که در همان روزهای تلاش کوشندگان ميراث فرهنگی برای جلوگيری از آبگيری، ايشان را به تلويزيون انديشه برده بوديد. و وقتی در آخر برنامه آقای فرامرز فروزنده، مسئول برنامه از او پرسيد که چرا مردم ايران اکنون بيش از گذشته به ديدن آثار تاريخی می روند او دو بار تکرار کرد: «برای اين که اين حکومت استيلای دوباره اعراب به ايران است» (۲)

و در آخر دکتر دريايی عزيز خواستم به شما بگويم که ناراحتی شما را می فهمم اما توصيه می کنم از ايرانی بودن خودتان شرمنده نباشيد. من اتفاقا درست در چنين لحظاتی است که احساس می کنم از ايرانی بودنم شادم. وقتی که می بينم در مقابل مردمان بيچاره ای که به تحريک حکومت در آن تظاهرات شرکت کردند، چندين و چند براير آن ها جوان هايی زيبا و سرفراز اين روزها آرام و بی سر و صدا، و بدون پلاکارت برای ادای احترام و ابراز مخالفت خودشان با تصميم های حکومتی در مورد فرای مرتب می روند در اطراف آرامگاه پوپ در حالی که دور تا دورشان هميشه ماموران اطلاعاتی و لباس شخصی ها پرسه می زنند. و يا وقتی می بينم ايرانيانی را که تمامی فيس بوک و توئیتر و وبلاگ ها و سايت هايشان پرشده از تحسين فرای و خواست دفن او در خاکی که متعلق به آن هاست و نه حکومت آزادی کش فرهنگ ستيز، غرق در غرور و افتخار می شوم. همانطور که از ديدن نوشته های امثال شما، که نشاندهنده ی جوهر تفکر آزادگی و مهر و آشتی جويی در تاريخ و فرهنگ ايرانزمين است غرق غرور و افتخار می شوم. و هميشه در اين سال ها آرزو کرده ام که روزی امثال شما نيز در خارج در گفتگوها و نوشته هايتان بگوييد و بنويسيد که: «ميراث فرهنگی و تاريخی سرزمين مان، با بی توجهی عمدی حکومتی فرهنگ ستيز در حال ويرانی است» بنويسيد که: «مقاصد سياسی جمهوری اسلامی سبب شده که ميراث فرهنگی غير مذهبی ما، به طور دايم در معرض نابودی قرار گيرد» بگوييد و بنويسيد:…. خودتان يقينا بهتر از من می دانيد که چه چيزهايی را بايد بگوييد و بنويسيد.

با مهر فراوان
۱۴ آوريل ۲۰۱۴

۱-http://www.bbc.co.uk/persian/blogs/2014/04/140412_l44_nazeran_frye_dispute_daryaei.shtml

۲-http://www.savepasargad.com/audio-video/richard-fry.htm

******************

منبع: وبسایت گویانیوز

http://news.gooya.com/politics/archives/2014/04/178336.php

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: