حکم نهایی استیون هاوکینگ: خدایی در کار نیست

Stephen Hawking

استیون هاوکینگ، کیهان‌شناس و فیزیکدان نظری برجسته بریتانیایی، در اظهار نظری جنجالی و جدید با قطعیت و یقین اعلام کرد که «خدایی وجود ندارد».

به گزارش وب‌سایت «سی‌نت»، سابق بر این و بر پایه نوشته‌های پیشین هاوکینگ تصور بر این بود که این نابغه جهان معاصر در پهنه اندیشه خود روزنه‌ای هر‌ چند کوچک را برای وجود نوعی الوهیت باقی گذاشته است.

با این همه، این پژوهشگر و نویسنده سرشناس اینک در اظهار نظری تازه، در گفت‌وگو با نشریه «ال‌ موندو» چاپ اسپانیا تصریح کرده است که به باور وی «ال موندو حاصل پدیده‌های علمی قابل توضیح است». توضیح آن که «ال موندو» در زبان اسپانیایی به معنای «جهان» است.

آقای هاوکینگ این بار آشکارتر از همیشه در پیشگاه جهانیان می‌گوید که پیدایش جهان هستی نتیجه اعجاز و آفرینش به دست یک وجود برتر نیست.

این کیهان‌شناس نابغه در بخشی از مصاحبه فوق با «ال موندو» گفت: «طبیعی است که پیش از درک دانش به خلق هستی به دست یک خداوندگار باور داشته باشیم. اما اکنون و در این عصر، دانش توضیحی مجاب‌کننده‌تر در اختیار ما قرار می‌دهد.»

خبرنگار «ال موندو» در ادامه باز از نظریه پیشینِ هاوکینگ در کتاب «تاریخچه مختصر زمان» مبنی بر «کمک دانش به درک اندیشه خداوندگار توسط بشر» پرسیده است.

هاوکینگ در پاسخ توضیح داد: «منظور من در آنجا این بود که اگر بر همه چیز عالم شویم، به درک اندیشه خداوند نیز نائل خواهیم آمد،‌ با این قید که اساساً خدایی وجود داشته باشد، که این چنین نیست. من خداناباور هستم.»

هاوکینگ در ادامه افزود: «دین به معجزه باور دارد، اما چنین رخدادهایی با علم ناسازگارند.»

به‌رغم باور این دانشمند پرآوازه بسیاری در سراسر جهان همچنان به وجود خدا باور دارند. برای نمونه، بسیاری با تدقیق در چشم آدمی به تفکر فرو می‌روند که اگر نبود وجودِ یک خداوند دانا و توانا پدید آمدن «این گلوله چربی» را چگونه می‌توان از دیدگاه علمی توضیح داد.

با این همه هاوکینگ بی‌اعتنا به چنین نظراتی چندی بود که در عالم اندیشه به سوی اعلام حکم قاطع خود در باب آفرینش حرکت می‌کرد.

هاوکینگ – که مدیر مرکز کیهان‌شناسی نظری دانشگاه کمبریج در بریتانیا نیز هست – طی یک سخنرانی معروف در سال گذشته توضیح داد که جهان هستی چگونه بدون وجود خدا به وجود آمده است: «خدا پیش از این خلقت مقدس چه می‌کرده؟ آیا در تدارک دوزخ برای مردمی بوده که چنین پرسش‌هایی دارند؟»

فیزیکدان نظری بریتانیایی همچنین به «ال موندو» گفت: «به نظر من، ورای دسترس ذهن بشر هیچ بُعدی از واقعیت وجود ندارد.»

استیون هاوکینگ پیشتر در سال گذشته نیز در حاشیه اکران فیلم مستندی درباره زندگی خود گفته بود که حیات پس از مرگ «افسانه» است؛ وی در عین حال زندگی ابدی بشر را از طریق «کپی کردن مغز بر روی رایانه» ممکن دانسته بود.

این نخستین بار نیست که هاوکینگ در دنیای رسانه‌ها حضور پیدا می‌کند. پیشتر کتاب او به نام «تاریخچه مختصر زمان» جزء پرفروش‌ترین‌ها شده است و شخص هاوکینگ نیز در سریال‌های تلویزیونی «پیشتازان فضا»، «خانواده سیمپسون» و سریال کمدی «بیگ‌بنگ تئوری» در نقش خود ظاهر شده است.

۱۳۹۳/۰۷/۱۰

**********

منبع: وبسایت رادیو فردا

http://www.radiofarda.com/content/f2-world-science-stephen-hawking-no-god-atheist/26616909.html

اثر قدرت بر ساختار مغز: قدرت چه بر سر رهبران می‌آورد

هفته‌نامه علمی «نیوساینتیست» مقاله‌ای را به قلم ای‌ین رابرتسون، متخصص اعصاب و روان‌شناسی و استاد دانشگاه دابلین، چاپ کرده است. این مقاله بر اساس کتاب اخیر وی با عنوان «عوامل برنده، چگونه قدرت بر مغز تاثیر می‌گذارد» نوشته شده است.قدرت به‌واقع فساد می‌آورد. پژوهش‌های علمی نشان می‌دهد که مقام ریاست بر مغز اثر می‌گذارد و آن را دستخوش تغییر می‌کند.هر هفته یا هر چند روز مقامات امنیتی آمریکا فهرستی از افراد مظنون به مشارکت در فعالیت‌های تروریستی در اختیار باراک اوباما، رئیس جمهور آمریکا، می‌گذارند. رئیس جمهور شخصا باید تصمیم بگیرد که کدام یک از این افراد باید با هواپیماهای بدون سرنشین شکار شوند.اولین مورد از این حملات درست چند روز پس از آغاز ریاست جمهوری اوباما انجام شد و در گزارش‌ها چنین آمد که باراک اوباما به خاطر کشته شدن تعدادی کودک در این حمله بسیار ناراحت شده بود.اما امسال در جریان شام رسمی کاخ سفید برای خبرنگاران مطبوعات و رسانه‌ها باراک اوباما در سخنرانی خود از روش شکار تروریست‌ها با هواپیماهای بدون سرنشین به عنوان دستمایه‌ای برای طنز و شوخی استفاده کرد.او خطاب به یک گروه موسیقی پاپ جوان‌پسند که ظاهرا دختران اوباما از طرفداران سرسخت آن هستنند گفت: «مواظب خودتان باشید بچه‌ها، فقط دو کلمه به شما می‌گویم، هواپیمای بدون سرنشین.»

از سوی دیگر آقای اوباما استفاده از شوخی‌های طعنه‌آمیز حتی با چاشنی سکس را در سخنرانی‌های خود افزایش داده است. شاید همه این‌ها شگرد هوشمندانه‌ای باشد با این هدف که در سال انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نشان دهند باراک اوباما فردی خشک یا سیاستمداری دور از مردم عادی نیست.

اما از این نمونه‌ها می‌توان تفسیری دیگر نیز ارائه داد. برای مثال، استفاده از ماجرای هواپیماهای بدون سرنشین در قالب شوخی و لطیفه که بسیار طنزآمیز و هوشمندانه بود ممکن است برای هر فرد دیگری عادی تلقی شود. ولی شخص رئیس جمهور آمریکا که هر چند‌گاه یک بار دستور چنین حملاتی را صادر می‌کند و می‌داند که بر اثر آن تعدادی غیرنظامی و حتی کودکان نیز کشته می‌شوند قاعدتا نباید فکر کند که این مسائل شوخی‌بردارند.

تردیدی نیست که چهار سال عهده‌داری ریاست جمهوری آمریکا و بودن در موقعیت نیرومند‌ترین فرد جهان روی مغز و خصوصیات شخصی باراک اوباما اثر گذاشته است. داشتن قدرت میزان تستوسترون در خون انسان را افزایش می‌دهد و این باعث می‌شود که مغز ماده دوپامین بیشتری جذب کند. نتیجه آن افزایش خودمحوری و کاهش مهر و عطوفت است.

شوخی با موضوع هواپیماهای شکاری بدون سرنشین یا لطیفه‌هایی با چاشنی اشاره به جزئیات رابطه جنسی با همسر خود نمونه‌هایی از اثر قدرت بر نحوه رفتار رئیس جمهور آمریکا هستند.

ماده دوپامین مثل سایر موادی که در انتقال پیام‌های عصبی و کارکرد مغز اثر دارند، نقشی متغیر دارد. میزان زیاد از حد یا ناچیز آن می‌تواند فعالیت همه‌جانبه مغز را تحت‌الشعاع قرار دهد. این ماده به نوعی شبیه به اثر ماده مخدر کوکائین است که سیستم ارزیابی و پاداش‌دهی مغز ما را تا اندازه‌ای مختل می‌کند و قدرت بیش از حد عوارضی نظیر قضاوت غلط، مشکل در رفتار احساسی، خودخواهی و حس بیگانگی نسبت به دیگران را پدید می‌آورد.

یکی از سیاستمداران سابق بریتانیا سال‌ها پیش گفته بود که برای بسیاری از سیاستمداران قدرت به ماده مخدری بدل می‌شود که ترک آن بسیار دشوار است. به همین خاطر رفتار جنون‌آمیز دیکتاتورهایی نظیر معمر قذافی را نمی‌توان صرفا با ویژگی‌های فردی وی توضیح داد. بخش زیادی از این نوع رفتار‌ها محصول نامتعادل شدن کارکرد مغز تحت تاثیر قدرت بیش از حد است.

ابزارهای دموکراتیک نظیر انتخابات، محدودیت دوره زمامداری رهبران، تفکیک قوا و آزادی رسانه‌ها همه برای کنترل قدرت‌گیری بیش از حد سیاستمداران است. حتی حکومتی نظیر چین نیز هر ده سال یک بار کادر رهبری خود را عوض می‌کند.

ولی این موضوع فقط به سیاستمداران مربوط نمی‌شود. صد‌ها میلیون نفر از مردم به خاطر مشاغلی که دارند از سایرین قدرتمند‌تر هستند.

تحقیقی در این زمینه نشان می‌دهد که روسایی که قدرت بسیار زیادی در اختیار دارند معمولا رفتارشان با کارمندان بهتر است، ولی سایر روسا از مقام خود برای زورگویی و اعمال فشار به دیگران سوء استفاده می‌کنند. یکی از دلایل چنین وضعیتی این است که هر فردی که در مقام ریاست قرار می‌گیرد تلاش می‌کند به هر وسیله‌ای موقعیت خود را حفظ کند و مجبور است با انتقاد‌ها، رقابت‌ها و مخالف‌خوانی‌هایی که از هر سو به وی وارد می‌شود مقابله کند.

برخی از افراد با فشار ناشی از یک چنین شرایطی انطباق پیدا می‌کنند و برخی دیگر استعفا می‌دهند. شماری از سیاستمداران اشتهای سیری‌ناپذیری برای قدرت دارند. برای مثال، تونی بلر نخست وزیر اسبق بریتانیا دچار اشتباهات فاحشی شد که یک نمونه آن حمله نظامی به عراق بود. یا ولادیمیر پوتین که سال‌ها در روسیه در راس قدرت بوده هنوز هم می‌خواهد قدرت ریاست جمهوری روسیه را در دست خود نگاه دارد.

اما نکته در این است که برای هدایت امور کشور‌ها به افراد توانا و نیرومندی نیاز هست، افرادی که بتوانند تمام فشارهای ناشی از یک چنین موقعیت حساسی را تحمل کنند. به همین خاطر است که بسیاری از رهبران کشورهای دموکراتیک در سال‌های رهبری کشور به سرعت پیر می‌شوند. بنابراین جامعه به آنها اختیارات و قدرت کافی را می‌دهد تا به عنوان مشوقی بسیار موثر بتوانند در دوره رهبری آنها را فعال نگاه دارد.

به همین خاطر باید به تاثیرات قدرت بر اعصاب و مغز و روحیه رهبران سیاسی توجه فراوانی داشت. نه فقط سیاستمداران، بلکه هر فردی که در مقام قدرت قرار می‌گیرد، از روسای موسسات مالی و بانک‌ها گرفته تا پزشکان یا وکلا همه می‌توانند تحت اثرات مخرب قدرت تصمیمی بگیرند یا رفتاری داشته باشند که به ضرر سایر شهروندان تمام شود.

البته فراموش نکنیم که تمام اثرات قدرت منفی نیستند. برای مثال، قدرت باعث می‌شود که افراد هوشمند‌تر شده یا عوامل طولانی‌مدت و فراگیر را بهتر شناخته و در نظر بگیرند. در عین حال قدرت باعث می‌شود که رهبران در شرایط دشوار بتوانند عطوفت خود را کنار گذاشته و تصمیم‌های درستی بگیرند که ممکن است به نفع همه یا توام با در نظر گرفتن مشکلات تک‌تک افراد نباشد.

در پایان باید گفت که در نظام‌های دموکراتیک اصل محدود نگاه داشتن دوره زمامداری هر رهبر نه فقط به دلایل سیاسی، بلکه از نقطه نظر زیست‌شناسی انسانی و اثرات قدرت بر مغز و روح و روان انسان‌ها کاملا به‌جا و خدشه‌ناپذیر است.

۱۳۹۱/۰۴/۲۵

******************
منبع: سایت رادیو فردا

آموزشِ آلترناتیو (گفت و گو با فکرت باشکایا)

آموزشِ آلترناتیو

بررسی‌یِ مورد‌ی‌یِ دانش‌کدهیِ آزاد و مرکزِ مطالعاتِ  خاورمیانه و ترکیه

گفت‌وگویِ رادیکال با دکتر فکرت باشکایا؛ مسئولِ دانش‌کده‌یِ آزاد و  استادِ اقتصادِ سیاسی‌یِ دانش‌گاهِ آنکارا 

دکتر فکرت باشکایا

رادیکال: ابتدا از این‌که وقت‌تان را در اختیارِ نشریه‌یِ “رادیکال” قرار دادید از شما سپاس‌گزاریم.

– من هم از شما ممنونم.

رادیکال: به‌تر است مصاحبه را به دو بخش تقسیم کنیم. سوالِ ما در بخشِ اول درباره‌یِ دانش‌کده آزاد و بخشِ دوم درباره‌یِ چیستی‌یِ آموزش از نظرگاهِ مارکسیستی خواهد بود .

– از دانش‌کده آزاد سخن‌ام را آغاز می­کنم. دانش‌کده​ی آزاد در سالِ ۱۹۹۱ به شکلِ یک انجمن تاسیس شد و بعد از مدتی با فشارهایِ سیاسی تعطیل شد. من در آن زمان اساس‌نامه‌ای برایِ دانش‌کده​ی آزاد حاضر کردم که شهرداری(والی) آن را نپذیرفت. اما با این همه کارِ ثبتِ دانش‌کده را، با اساس​نامه­ای که نوشته بودم، برایِ یکی‌دوسال پی‌گیری کردم. بعدها من به دلیلِ نوشتنِ کتابی محاکمه و زندانی شدم. زندانی شدنِ من طبیعتا به پیش‌رفتِ کار ِموسسه صدمه زد و کارها عقب افتاد.

رادیکال: کتابِ” فروپاشی‌یِ پارادایم”؟

– بله، برایِ این کتاب زندانی شدم. من با یک دوراهی مواجه بودم: یا باید کارِ موسسه را تعطیل می­کردم، یا به شکلِ دیگری کار را پی می­گرفتم. آن زمان به سه شکل می‌شد این کار را ثبت کرد.  به شکلِ انجمن، یا شرکت و یا وقف. این سه شکل برایِ فعالیتِ اجتماعی وجود داشت. سنتاً در ترکیه موسساتِ وقفی اهمیتِ بالایی دارند، از این‌رو دولت با احتیاطِ بیش‌تری به موسساتِ وقفی نزدیک می­شود. با خودم اندیشیدم اگر دانش‌کده به صورتِ انجمن تاسیس شود دائما باید با پلیس روبه‌رو باشیم، اما اگر تحتِ قالبِ وقفی وارد کار شویم، کم‌تر با فشارهایِ  پلیس و امنیت روبه‌رو خواهیم شد. اما این حساب و کتابِ من خیلی هم درست از کار در نیامد؛ چرا که وقتی”فرومِ ترکیه و خاورمیانه” را بعد از آزادی از زندان در سال ۱۹۹۶ تاسیس کردم، این فکرِ من منطقی بود؛ اما بعد از یک‌سال، با کودتایِ پُست‌مدرنِ ۲۸ شوبات به موسسات وقفی هم فشار آوردند.(1)

شعارِ موسسه این است: با پول، هنر و علم امکان پذیر نیست.

دلیلِ وجودی‌یِ این موسسه این است که در ترکیه دانش‌کده‌ها و موسساتِ قضایی تماما (کلونیزه شده) و به شکلِ استثماری درآمده است. ماده‌یِ اولِ موسسه‌یِ ما نکته‌یِ تمرکزش علیهِ این وضعیت است. دومین ماده: در ترکیه عمیقا بیگانه‌شده‌گی‌یی اید‌ه​ئولوژیک و اروپا محور وجود دارد. گویی که ما نمی­توانیم واقعیتِ خودمان را  ببینیم و درک کنیم و باید هر چیزی را از اروپا به این‌جا انتقال دهیم، و این مسئله ما را نسبت به اجتماع و جغرافیا و در کل با خودمان بیگانه کرده است. به فرض اگر تو از فردی معمولی سوالی از ایران بپرسی چیزِ زیادی نمی­تواند بگوید، اما در موردِ اینکه هنرمندِ آمریکایی آخرین ازدواج‌اش با چه کسی بوده یا از چه کسی طلاق گرفته با جزئیاتِ تمام اطلاع دارند. بیگانه‌شده‌گی‌یِ ایده​ئولوژیکِ اروپا محور، در عینِ حال چیزی است که ایده​ئولوژی‌یِ رسمی را نیز تغذیه می‌کند؛ ماده‌یِ دومِ ما مقاومت علیهِ این وضع است.

دلیلِ سومِ وجودی‌یِ دانش‌کده‌یِ آزاد: موسسه‌یِ ما کانونی‌ست علیهِ نئولیبرالیسم، کاپیتالیسم و امپریالیسم. و چهارم: به‌ویژه با فروپاشی‌یِ شوروی، احیایِ آرمانِ سوسیالیسم است در برابر ضدیت‌ها و سرخورده‌گی­هایِ موجود. ما با در نظر گرفتنِ این اهداف،کلاس‌هایِ آموزشی برگزار می‌کنیم. در گذشته شعبه‌هایِ بیش‌تری داشتیم، اما فعلا در استانبول و آنکارا دو شعبه‌یِ فعال داریم.

قبلا نشریه‌ای منتشر می‌کردیم که فعلا انتشارِ آن را متوقف کردیم. از ماهِ آینده نشریه‌ای به نامِ “زمانِ پارادایمِ جدید” را منتشر خواهیم کرد. هم‌چنین در مسائلِ اجتماعی هم‌چون تغییرِ قوانینِ مبارزه با ترور و… برنامه‌هایی ترتیب می‌دهیم. در امرِ اطلاع‌رسانی فعال هستیم اما تا زمانی که رقصِ پرنورِ رسانه‌های دیگر هست زیاد نمی‌توانیم تاثیرگذار باشیم.وب‌سایتی هم داریم که هر پانزده روز یک‌بار به روز می‌شود. در سایت مسائلِ اجتماعی به‌روز و مقالاتِ عمومی تئوریک و روز‌نوشتِ من منتشر می‌شود. رژیمِ کنونی‌یِ ترکیه افرادی را که متفاوت می­اندیشند خائن، و مخالفین را دشمن قلم‌داد می­کند. زمانی که من در دانش‌کده‌یِ علوم‌سیاسی‌یِ دانش‌گاهِآنکارا دانش‌جو بودم، عضوِحزبِ کارگر بودم و اولین پرونده‌یِ دادگاهی‌یِ من به جهتِ تبلیغِ کمونیسم در سالِ ۱۹۶۵ باز شد. تا سالِ ۲۰۰۵ این محاکمات ادامه پیدا کرد. دو بار زندانی شدم. یک‌بار نیز تبعید شدم.

رادیکال: آیا اساتیدِ دیگر، از شما و موسسه‌یِ شما حمایت می‌کنند؟ واکنشِ روشن‌فکرانِ چپِ ترکیه نسبت به این‌گونه مراکز چه‌گونه بوده است؟

– این‌جا مرکزی داوطلابانه است. من تمامِ ۲۴ ساعتِ خود را صرف این مرکز می‌کنم. هم من و هم دیگر اساتید هیچ‌کدام از فعالیتی که در این مرکز انجام می‌دهیم پول دریافت نمی‌کنیم. نه برایِ کتاب‌هایی که نگاشته می‌شود و نه برایِ مقالات و ترجمه‌ها و کلاس‌هایِ آموزشی. اساتیدی هم که در این مرکز ما را یاری می­کنند دانش‌گاهیانی هستند که خود را سوسیالیست می‌دانند و رادیکال به موضوعات نگاه می‌کنند. در کنارِ این افراد کسانی نیز هستند که دانش‌گاهی نیستند اما روشن‌فکر هستند و در برگزاری‌یِ کلاس‌هایِ آموزشی ما را یاری می‌کنند.

 

رادیکال: ارزیابی‌تان از کارِ آموزش‌گاه چه‌گونه است و مخاطبانِ شما بیش‌تر چه افرادی هستند و نیز مدیریت‌ها و تصمیم‌گیری‌ها  به چه شکلی انجام می‌گیرد؟ برنامه‌ریزی‌یِ آموزشی چه‌طور پیش می‌رود؟

– اولین مسئله این‌که، در این دانش‌کده چیزی به نامِ امتحان و مدرک و دیپلم وجود ندارد. این‌ها چیزهایی هستند که در جامعه‌یِ سوسیالیستی هم نباید وجود داشته باشد. افراد داوطلبانه در کلاس‌ها شرکت می‌کنند.  دو سوال هست که هر انسان باید از خود بپرسد؛ اولی: چه‌گونه می‌توانم در زنده‌گی موفق باشم، و دومی: معنایِ زنده‌گی‌یِ من چه خواهد بود؟ ما به داوطلب‌هایی که واردِ کلاس‌ها می‌شوند تخصصی را آموزش نمی‌دهیم، بل‌که ترجیح می‌دهیم به سوالِ دوم و جواب‌هایِ آن بپردازیم. علاوه بر این هیچ محدودیتی برایِ دانش‌جو بودن در این موسسه وجود ندارد. زنِ خانه‌دار، کارگر، بازنشسته، دانش‌جو و یا استاد همه می‌توانند از این فرصت بهره‌مند شوند. در اساس‌نامه‌ای که در ابتدا نوشته بودم کمیته‌یِ برنامه‌ریز و تصمیم‌‌گیرنده متشکل بود از سه دانش‌جو که دانش‌جویان از بینِ خودشان به شیوه‌یِ قرعه‌کشی، که از دموکراسی‌یِ آتن مدل گرفته بودیم، انتخاب می‌کردند و سیزده استاد که اساتید انتخاب‌شان می‌کردند و یک نفر به نماینده‌گی از وقف. اما دانش‌جویان از این مسئله کم‌تر استقبال کردند. از این رو کار پیش نرفت. مسئله‌یِ دیگرِ ما این بود که ساز و کارِ وقفی هم با کارِ«اِن.جی.او.»یی متفاوت بود و محدودیت‌هایِ خاصی داشت. هزینه‌هایِ موسسه را نیز از طریقِ فروشِ کتبِ منتشرشده، کتاب‌هایِ خودم و دیگر اساتید تامین می‌کنم. پیش از این مبلغی از دانش‌جویان با احتسابِ هزینه‌هایِ جانبی و کرایه‌یِ مکان دریافت می‌کردیم، اما بعد از این‌که انتشاراتِ دانش‌کده‌یِ آزاد فعال شد و توانستیم کتاب‌های‌مان را خودمان منتشر کنیم دیگر هزینه‌ای از داوطلبان دریافت نمی‌کنیم. نزدیک به صد کتاب تا کنون منتشر کرده‌ایم. البته شعبه‌یِ استانبول هنوز نیازمند به کمک‌هایِ داوطلبان است، اما ما در آنکارا دیگر این کار را نمی‌کنیم.

رادیکال: اگر ممکن است توضیح دهید که آموزش از دیدگاهِ سوسیالیستی چه اهدافی را دنبال می‌کند؟ و تفاوتِ آن با اهداف آموزشی سیستمِ سرمایه‌داری چیست؟

– آموزش در جوامعِ طبقاتی در خدمتِ بازتولیدِ وضعیتِ موجود است. از این رو در آن وضع استثناست که نگاهی انقلابی و مترقی، نگاهی که بتواند اصول را در هم ریزد و طرحی نو بیافریند، نگاهی اصیل که ضدِ وضع موجود باشد بیرون بیاید. همیشه به این شکل بوده‌است و تا زمانی‌که جامعه‌یِ طبقاتی‌یِ سرمایه‌داری‌یِ لعنتی هم وجود دارد، ادامه خواهد داشت. از این رو تابلو‌یِ بسیار نا‌امیدکننده‌ای، از نظرِ آموزش، پیش رویِ خود می‌بینم. امروز من وقتی اخبار را از طریقِ اینترنت و روزنامه‌ها تعقیب می‌کردم با این مسئله روبه‌رو شدم که صاحبِ یک مدرسه‌یِ غیر‌انتفاعی چنین می‌گوید: دبیرستان‌ها و هنرستان‌ها تماما باید خصوصی شود چراکه ما به اندازه‌یِ کافی نمی‌توانیم پول کسب کنیم. درآمد(حجمِ پولِ سرمایه) موسسات غیر انتفاعی آموزشی در ترکیه اکنون ۲ میلیارد دلار است و این ناکافی است. به‌تر است چنین بگویم: این سیستمِ آموزشی چه کاری انجام می‌داد؟ ایده​ئولوژی‌یِ رسمی‌یِ سیستم را آموزش می‌داد و نیرویِ کارِ مورد‌نیازِ سرمایه را تولید می‌کرد، و نیز تربیتِ نیرو‌هایی که دست‌گاهِ دولت به آن‌ نیاز دارد.

به مواردِ فوق موردِ جدیدی به‌ویژه در دانش‌کده‌ها اضافه شده است. این موسسات تک‌تک در حالِ تبدیل شدن به مراکزِ تجاری هستند و این یعنی فاجعه! منظور این نیست که وضعِ قبلی به‌تر بود، اما الان تابلوی به تمامی غیر قابل قبولی پیش روی ماست. پیش از این نیز فرزندانِ قشرِ خاصی از جامعه، از آموزش و آموزشِ عالی بهره‌مند می‌شدند، اما باز تا حدودی فرزندانِ طبقه‌یِ کارگر و زحمت‌کش شانس بهره‌مند شدن از آموزش را نیز داشتند. حال با خصوصی‌شدن و پولی‌شدنِ همه‌چیز، راه را بر طبقه‌یِ زحمت‌کش و کارگر به تمامی می‌بندد. در نتیجه‌یِ این سیستمِ آموزشی صاحبِ این جامعه، جامعه‌ای طبقاتی و هیرارشیک (پای‌گانی)،هستیم که وظیفه‌اش، نهادینه کردن و باز‌تولیدِ این هیرارشی(پای‌گان) است. آموزش در این سیستم چنین وظیفه‌ای به عهده دارد. به طورِ مثال فارغ‌التحصیل رشته‌یِ حساب‌داری را در نظر بگیریم.کلِ وظیفه‌ای که بر عهده‌یِ این فرد است رسیده‌گی به حساب‌هایِ مالیاتی‌یِ افراد است. برایِ این کار نیازی به آموزشی چهارساله نیست. این آموزش را می‌توان هشت ماهه تمام کرد. خب، چرا دوره‌یِ آموزشی‌یِ این افراد چهار سال است؟ برای این‌که، فردی که آموزش دیده باید متفاوت‌بودنِ خود را به شکلی درونی‌شده درک کند. زمانی که در طولِ این چهار سال وقتی این آگاهی به او تزریق شد، او چنین می‌اندیشد: «حال که من متفاوت هستم، محق‌ام که اتوریته‌یِ(نفوذ) متفاوت و زنده‌گی‌یِ متفاوت داشته باشم. این مسئله از این جهت که سیستم بتواند خود را باز‌تولید کند بسیار مهم است. در جامعه‌یِ سرمایه‌داری که ما در دوره‌یِ نئولیبرال و امپریالیستی‌یِ آن زنده‌گی می‌کنیم، تمامِ سیستمِ آموزشی، همان‌طور که کمی قبل هم توضیح دادم، جدایِ از این‌که خود نیز به شرکتی اقتصادی تبدیل شود، به انسان‌ها افکاری را که رژیم و طبقه‌یِ سرمایه‌دار می‌خواهد، تزریق می‌کند.  به جهتِ داشتنِ چنین ویژه‌گی‌یی سیستمِ آموزشی”بَرده‌کننده” است. از این رو در تمامی‌یِ موسساتِ آموزشی، هدف‌بندی‌ها و برنامه‌ریزی‌ها بر اساس آن سیستمِ بَرده‌کننده استوار شده است.

حتا این موارد را به راحتی در مدارس هم می‌توانید مشاهده کنید. دانش‌آموزان در مدارس چه کاری انجام می‌دهند؟ مثل سربازان با یونیفرمی‏‎‏‎‏‏‎ یک‌شکل، دوره‌یِ سربازی‌شان را می‌گذرانند(2). آموزش با مراسمِ رسمی آغاز می‌شود. دقیقا شبیهِ روابطِ درون نظامیان. خب در چنین وضعی اساسا هیچ کودکی شانس این را که روشن‌فکر شود یا برای روشن‌فکرشدن تربیت شود، ندارد. این سیستمی سرکوب‌گر، کُشنده‌یِ خلاقیت‌هایِ جامعه و نابودکننده‌یِ آن است. آموزشِ جامعه‌یِ سوسیالیستی که پرسپکتیوی(دورنمایی) کمونیستی دارد دقیقا باید عکسِ این تصویر باشد. اول این‌که باید آموزش از انحصارِ اقلیتِ اجتماع و طبقه‌یِ حاکم در بیاید. این مسئله‌ای فوق‌العاده مهم است، چراکه راه را برای شکوفا ‌شدنِ استعداد‌ها و خلاقیتِ همه‌یِ اجتماع و حذف‌شده‌گان باز می‌کند؛ به دور از شکلِ آموزشی‌یِ فعلی و معلمینی با مغزِ ارتشیان. معلمینِ فعلی چیزی به نامِ آگاهی‌یِ آزاد ندارند، این‌ها از پِداگوژی چیزی نمی‌دانند؛ ارتشیانی هستند که خود نیز سرباز تولید می‌کنند. در جامعه‌یِ سوسیالیستی، بی‌هیچ تبعیضی، هر فرزندی که در آن جامعه متولد شده است آموزشِ سوسیالیستی، آموزش به معنایِ واقعی‌یِ کلمه دموکراتیک و برابر را فرض می‌کند. جدایِ از این در جامعه‌یِ سوسیالیستی، آموزش از امری زمان‌بندی‌شده خارج می‌شود(محدودیتِ سنی ندارد.) موسسات آموزشی باید برای تمامی‌یِ سنین و برایِ تمامی‌یِ اقشار باز باشد. ویژه‌گی‌یِ دیگر این‌که، می‌دانید در جامعه‌یِ کاپیتالیستی فتیشیسمِ (شی‌ء پرستی) تخصص‌گرایی وجود دارد. یعنی با تو چه می‌کند؟ تورا در حوزه‌‌یِ تنگی، متخصص می‌کند. به فرض پیشِ دکتری می‌روی و می‌گویی: «چشم چپ‌ام مشکل دارد.» او می‌گوید: «شرمنده‌ام، من متخصصِ چشم راست هستم.» این نحوه‌یِ آموزش بی‌دلیل نیست و کاملا آگاهانه پیش بُرده می‌شود. فرد هر اندازه خود را محدود می‌کند، به همان اندازه نسبت به واقعیت جهان بیگانه می‌شود. از این روست که فرد درخت را می‌بیند و جنگل را نمی‌بیند. از این رو، آموزش در جامعه‌یِ سوسیالیستی با توجه به این مسئله که کمی تخصصی‌شدن در برخی امورِ طبیعی است، اما باید در ابتدایِ آموزش دروسِ مشترکی وجود داشته باشد. دوره‌یِ ما کمی این مسئله وجود داشت اما اکنون به کُل تغییر کرده است. مثلا الان در علومِ انسانی، تقسیمِ رشته‌ها از ترمِ اول آغاز می‌شود. متخصص شدن به این شکل، اساسا چیزی نیست که بتوان آن را درونِ سوسیالیسم جا داد. چرا که تو در آن جامعه نیازمندِ این هستی که به پخته‌گی‌یِ روشن‌فکرانه برایِ فهمِ مسائل و معضلاتِ جهانی برسی.

امروزه در جامعه‌یِ سرمایه‌داری، فرد در حوزه‌یِ خاصی آموزش می‌بیند و بعد از آن تا آخرعمر در آن حوزه فعالیت می‌کند.در حالی که این مسئله بسیار احمقانه است. حتا در ترکیه‌یِ امروز، من ادعا می‌کنم اگر زمانِ کار را به نصف هم کاهش بدهیم،اتفاقی نمی‌افتد. درحالی​که سیستم هم طولانی مدت افراد را مشغول می‌کند و هم برایِ بالا بردنِ این مدت‌زمان به دنبالِ راه‌هایِ دیگر نیز می‌گردد. به این شکل راهِ توجهِ انسان‌ها به مسائلِ انسانی را می‌بندند. از این رو باید در جامعه‌یِ سوسیالیستی به دو چیز توجه کنیم: اول، برخوردی متفاوت و پداگوژیک داشته باشیم؛ و دوم، این مسئله ‌که، افراد تمامِ عمر را صرفِ یک کار بکنند باید برچیده شود و انسان‌ها بتوانند هر لحظه تغییرِ شغل بدهند. از آن‌جا که دوره‌هایِ کاری در هر مرحله پیش‌رفته‌ کوتاه می‌شود، انسان‌ها فرصت و امکانِ تحققِ خودشان را به لحاظِ هنری، فرهنگی، سیاسی و روشن‌فکرانه خواهند داشت و راه برایِ این امر باز خواهد شد. از این رو جامعه‌ای واقعا سوسیالیستی، می‌تواند جامعه‌ای باشد که پتانسیلِ (استعدادهای) انسانی، برای اولین بار در تاریخ، در آن تحقق یابد.

اما دو مسئله‌یِ مهمِ دیگر هم وجود دارد. ابتدا این‌که، در جامعه‌یِ سرمایه‌داری، علم وسیله‌ای برایِ اقتدار است؛ وسیله‌ای برای تسلط. این امر با دلیلِ وجودی‌یِ اصلی‌یِ آگاهی‌یِ علمی که جست‌وجویِ حقیقت و واقعیت است در تضاد است. علم در جامعه‌یِ سوسیالیستی باید وسیله‌ای باشد برایِ آزادی. دوم، از بین رفتنِ تفاوت بین کارِیدی(دستی) و کارِ فکری، فعالیتِ انتلکتوئل (اندیش‌مند و عمل‌گرا) و فعالیتِ تولیدِ مادی است. فرد دیگر تا پایانِ عمر، زباله‌جمع‌کن نخواهد بود (البته می‌توان با پیش‌رفتِ تکنولوژی این کارها را به شکلی راحت‌تر نیز انجام داد.) یک فرد تا پایانِ عمر کارگرِ معدن نخواهد بود. آن که واردِ معدن می‌شود، می‌تواند در دانش‌کده تدریس کند یا دانش‌جو باشد یا ماهی بگیرد؛ این مسئله به او بسته‌گی دارد، اما این فاصله و جدایی‌یِ کار ِیدی و ذهنی نتیجه‌یِ جدایی‌یِ طبقات است و باید از بین برود. جامعه‌یِ سوسیالیستی که قدم‌قدم به راهِ خویش ادامه می‌دهد، در قدمِ نخست باید به این دو مسئله توجهِ خاص بکند:

اول، آگاهی وسیله‌ای باید باشد در راستایِ آزادی برایِ فهم دنیا و تغییرِ آن. دوم، همان‌طور که اشاره کردم، جدایی‌یِ کارِیدی و ذهنی که در جامعه‌یِ سرمایه‌داری هیرارشی(پایه‌گی و سلسله مراتب) تولید می‌کند باید از بین برود. در جامعه‌یِ امروزِ ما، شاید بینِ کشورها شیوه‌هایِ آموزشی متفاوت باشد اما در نهایت یک چیز آموزش داده می‌شود. این سیستم، فرزندانِ طبقه‌یِ مسلط را آموزش می‌دهد. در این میان به شکلی متظاهرانه فرصتِ آموزش برایِ فرزندانِ طبقاتِ زحمت‌کش نیز کمابیش وجود دارد. اگر این سیستم به فرزندی از طبقه‌یِ کارگر و زحمت‌کش نیز آموزش بدهد، آموزش هم‌واره در این راستا است که او را از طبقه‌ای که در آن رشد کرده بیگانه کند. در جامعه‌یِ سوسیالیستی این امر به جهتِ وجود نداشتنِ ضرورت‌هایِ مادی(چراکه در این جامعه طبقه‌یِ حاکم کارگران هستند!) دلیلی برایِ اِبراز ندارد. فرض کنید فرزندِخوش‌شانسِ یک معدن‌چی بورسی می‌گیرد و یا پدرش با کارِ مضاعف یا فروشِ طلاهای‌شان امکانِ آموزشِ او را فراهم می‌کند. این فرد چه شغلی پیدا می‌کند؟ فرض کنیم دولت به پلیس بیش‌تر نیاز دارد و او نیرویِ کمکی‌یِ پلیس می‌شود. وضعیتِ (پوزیسیون) او وضعیتی است که باید در آن لحظه که لازم شد، پدرش را به زور بازداشت کند،یا موردِ حمله قرار دهد چراکه در اعتصابی شرکت کرده‌است. این مثالی بود برایِ بیگانه‌شدنِ افراد. فرد در این سیستمِ آموزشی نسبت به طبقه‌ای که از آن آمده بیگانه می‌شود. تمامی‌یِ این کارهایِ منزجرکننده انجام می‌شود ولی، باز آن افرادی که آموزش دیده‌اند خیلی صاحبِ پرستیژ (حرمت) می‌شوند. این مسئله‌ای آزاردهنده و پارادوکسیکال(متناقض‌نما) است. یعنی از سویی نه تنها او فردی بر ضدِ دست‌گاهی که جامعه را سرکوب می‌کند، تربیت نشده، بل‌که در طرفی قرار گرفته که خلق را لِه می‌کند؛ بدتر از آن این‌که پرستیژ هم دارد.

من قبل از نگارشِ کتابِ فروپاشی‌یِ پارادایم و قبل از این‌که زندانی شوم، در دانش‌گاهِ دولتی استاد بودم. حوزه‌یِ فعالیتِ من توسعه و اقتصاد در ترکیه بود. استعمار، امپریالیسم، عقب‌مانده‌گی و… جامعه‌شناسی‌یِ سیاسی تدریس می‌کردم و هم​چنین مسائلِ کار و دست‌مزدها. بعد از ارائه‌یِ مطالب، وقتِ پایانی را همیشه برایِ سوالات و بحثِ دانش‌جویان باز می‌گذاشتم. روزی مسئله‌یِ سطحِ دست‌مزدها را آموزش می‌دادم. پرسیدند: «-چه‌گونه و بر چه اساسی دست‌مزدها تعیین می‌شود؟» «-استاد شما فردی سوسیالیست هستید، اگر آن جامعه و سیستمی که شما می‌خواهید متحقق شود بالاترین سطح دست‌مزدها را به که می‌دادید؟» گفتم:«سوالِ شما کمی مسئله‌دار است، چراکه در موردِ آینده‌ای سخن می‌گوییم که تمامی‌یِ وجوهِ تعیین‌کننده‌یِ آن را نمی‌دانیم و با این همه اگر منتظرِ شنیدن جوابی از من هستید می‌گویم که از دیدِ من بیش‌ترین سطحِ دست‌مزد را باید کارگرانِ شهرداری (سپورها) و معدن‌چیان دریافت کنند؛ چراکه اولی، در محیطی کثیف و نا‌مطلوب کار می‌کند و دومی، هم‌واره با خطرِ مرگ روبه‌روست. این تبعیض را من قائل می‌شوم، اما این‌که در جامعه‌یِ آن دوره تا چه اندازه بتوانیم تبعیض‌هایی چنینی داشته باشیم یا نه، من نمی‌دانم.» این دانش‌جویانِ ترمِ سومِ لیسانس بودند. همه‌یِ کلاس به مخالفت برخاست که:«مگر چنین چیزی ممکن است استاد؛ که شما پروفسور و استادِ دانش‌گاه باشید و با یک سپور برابر تلقی شوید؟»

این ویروسِ لعنتی حتا در ترمِ سومی‌ها جای گرفته است. ویروسِ جدایی‌یِ کار یدی و فکری. دانش‌جویان همه با هم گفتند: «استاد شما عمری را بر سرِ این رشته زحمت کشیده‌اید، آیا این ضایع شدنِ حقِ شما نیست که با یک سپور یکی شوید؟» من پاسخ دادم: «اتفاقا نتیجه‌یِ کار و زحمت آن‌ها بود که فرصتِ مطالعه برای من فراهم کرد. این امکان تبعیض را برای من، محروم شدنِ آن‌‌ها از تبعیض فراهم کرده است.»n

پی​​​نوشت:

(۱) کودتای پُست مدرن سال 1997 در ترکیه به‌وقوع پیوست. شورای امنیت ملی ترکیه در این سال بسته ای را تصویب کرد که مستقیما حقوق مدنی و دموکراتیک را هدف قرار می‌داد. اولین بار در سرمقاله روزنامه رادیکال از روزنامه های منتقد در ترکیه این واقعه به عنوان کودتای پست مدرن نام برده شد. به این شکل نیروهای نظامی بی کاربست خشونت عریان تمامی روزنه های دموکراتیک را در حوزه اجتماعی و سیاسی بستند.

(۲)  اشاره دارد به پوششِ دانش‌آموزانِ ترکیه که در لباس‌هایی متحدالشکل است.

    http://shorayejavanan.com

معرفیِ کتابِ “تعلیم و تربیتِ ستمدیدگان”

برناک جوان

تعلیم و تربیتِ ستمدیده گان

       Pedagogy of the Oppressed

Paulo Freire

“تعلیم و تربیتِ ستمدیدهگان”

پائولو فریِر      

 “توجیهِ تربیت افرادِ تحت ستم، تضاد بین ستمگر و ستمدیده، و چگونهگیِ غلبه بر آن، مقولهی ستم و ستمگران، مقولهی ستم و ستمدیده است. آزادی؛ نه یک هدیه، نه چیزی خود دستاورد، بلکه یک فرآیندِ متقابل است.”

کتاب “تعلیم و تربیتِ ستمدیدهگان (1970) * توسط نویسنده و مربی برزیلی پائولو فریِر 1921-1997(به پرتقالی فریری) نوشته شده است. او تحت تاثیر تربیت انتقادی Critical Pedagogy و از نظریه​پردازان آن بود. پائولو فریِر به غنی​شدنِ فلسفه​ای در آموزش کمک می­کند که فقط از آموزش​های کلاسیکِ افلاطون دریافت نمی​شود بلکه از متفکرینِ مدرن مارکسیست و آنتی​کلونیالیست برمی​خیزد. در این کتاب فریِر بارِ دیگر مفاهیمِ ستمگر و ستمدیده و تفاوت جایگاه اجتماعی این دو را این بار در پرتو آموزش موشکافی می​کند. فریِر در این کتاب مستقیماً به خاست​گاهِ فکری​اش رجوع نمی​کند ولی در جای​جایِ کتاب در چند نوبت به هگل و بیشترِ مواقع به آرای مارکس، انگلس، لنین، گرامشی، سیمون وِیل و دیگر متفکرانِ مارکسیست رجوع می​کند. این کتاب به چهار فصل تقسیم می​شود که در زیر هر فصل به​طور مختصر معرفی می​شود.

در فصل اول این موضوع بررسی می​شود که چگونه ظلم و ستم توجیه شده است و چطور می​توان به وسیله​ی یک فرآیند متقابل بین “ستم​گر و ستم​دیده” بر آن غلبه پیدا کرد. هم​چنین بررسی این​که چگونه توازن قدرت بین استعمارگر و استعمارزده پایدار باقی می​ماند. فریِر اذعان می​کند که فاقد قدرت -­­ ناتوان – در جامعه، می​تواند از آزادی وحشت​زده باشد. او می​نویسد که آزادی با تسخیر و فتح به دست می​آید و به افراد و جامعه تقدیم نمی​شود. این امر باید مسئولانه و پی​گیرانه دنبال شود. آزادی نه ایده​ای خارج از انسان و نه افسانه است بلکه شرط ضروری برای تلاش در راه کمال بشری است. بنا به نظر فریِر آزادی نتیجه​ی پراتیک و عمل آگاهانه خواهد­بود وقتی بین عرصه​ی تئوری و عرصه​ی عمل یک تعادل به­وجود آید.

در فصل دوم فریِر از استعاره​ی “بانک​داری” به عنوان نوعی رویکرد به آموزش و پرورش استفاده می​کند و آن را چنین تعریف که: دانش​آموزان مانند حساب​های بانکی خالی و باز هستند که معلمان و مسئولان آموزشی باید در آن​ها سپرده​گذاری کنند! فریِر این رویکرد “بانکینگ Banking” را رد می​کند و مدعی می​شود که این رویکرد منجر به از دست دادن صفات­انسانی هم در دانش​آموزان و هم در معلمان خواهد بود. او این رویکرد را تحریک شیوه​های ظالمانه در جامعه بر­می​شمرد. فریِر بیشتر مدافع رویکردِ جهان واسطه است که فرآیندی متقابل برای آموزش است که مردم را به عنوان موجودات ناکامل incomplete در نظر می​گیرد. بر طبق نظر فریِر؛ این رویکردِ “معتبر” به آموزش به مردم اجازه می​دهد که کاستی​های خود را دریابند و به سمت انسان متکامل پیش​رَوی کنند. این تلاش در استفاده از آموزش و پرورش که به معنی شکل دادن آگاهانه افراد و جامعه است conscientization نامیده می​شود که برای اولین بار توسط فریِر و در این کتاب به​کار برده شد.

فصل سوم ترم شرایط محدود را با توجه به ابعاد پراتیک بشر ارتقا می​دهد. در این​جا “تمهای مولدgenerative themes، در محتوای برنامه​ی آموزشی به عنوان تمرین کسب آزادی بحث می​شوند. تحقیق در مورد تم​های مولد و متدولوژی آن و بیداری آگاهی انتقادی در مراحل مختلف تحقیق، راه کسب مهارت و ارتقای شرایطی است که محدود شده​اند.

 فصل آخر دیالوگ​هاییdialogics را به عنوان ابزار آزادی انسان استعمارزده پیش​نهاد می​کند. از طریق استفاده از هم​کاری، وحدت، سازمان​دِهی و سنتزِ فرهنگی(غلبه بر مشکلات موجود در جامعه برای رهایی بشریت) این دیالوگ معنی پیدا می​کند. این تز با آنتی​دیالوگی antidialogics که از تسخیر، مانیپولاسیون، تهاجم فرهنگی، و مفهوم شکاف و حکومت می​آید در تقابل است. فریِر دیالوگ پوپولیستی برای انقلاب را به عنوان یک ضرورت تشخیص می​دهد که مانعی در برابر دیالوگ ضد بشری و حامی حفظ وضع موجود است.

نکات فراوانی در باب دوگانه​گی دانش​جو و استاد، استعمارگر و استعمارزده و … در این کتاب خواندنی موجود هستند.

یک تحقیق دانشگاهی در سال 2003 نشان داد که بعد از انتشار نسخه​ی انگلیسی کتاب در 1970 از مجموع 16 کشور مورد بررسی 14 مورد از آن​ها در برنامه​ی آموزشی خود از کتاب فریِر “تربیت ستم​دیده​گان” بهره برده​اند. البته این به معنی به کاربست مطالب آن مطابق نظر فریِر نیست و قطعاً با اهداف کلان​تر آموزشی و پرورشی ایشان در انطباق خواهد بود. 

در نوشتن این کتاب، فریِر به شدت تحت­تاثیر نظرات فرانتز فانون و کارلمارکس بود. فریِر اظهارنظرهای سیاسی زیادی با اندیشه­ی انقلابی و چپ داشته که فقط در باب آموزش و پرورش نبوده​اند. وی به واقع تحت تاثیر جنبش​های کمونیستی و ملی با گرایشات قوی انقلابی و چپ دوره​ی خودش بود. وضوح این تاثیر به حدی بود که بعد از انتشار کتاب، منجر به ساخت و اجرای تئاتری به نام “تئاتر ستمدیدهگان“the theatre of the oppressed توسط نویسنده و کارگردان معروف برزیلی “آگوستاو بُوال” Augusto Boal در 1960 شد. بُوال تحت تاثیر کتاب فریِر تمام تلاش خود را کرد که تئاتری بر مبنای آن بسازد که تبدیل به یکی از آثار تحلیلی- انتقادی مطرح روزگار شد.

چهار فصل اول کار بزرگ فریِر مدت​ها به​صورت آنلاین در دسترس همه​گان بودند ولی چندی پیش توسط بازمانده​گان فریِر به عنوان املاک وی! از شکل آنلاین خارج شدند اما نسخه​های دزدی آن کماکان در اینترنت یافت می​شوند. در طول مبارزات جنبش ضدآپارتاید در آفریقای­جنوبی حق چاپ این کتاب هم نقض شد، اما کپی​های غیرقانونی این کتاب به​صورت مخفیانه و به عنوان بخشی از “سلاح ایده​ئولوژیک” گروه​های انقلابی مختلف مانند “جنبش آگاهی سیاهانblack consciousness movement** به شکل گسترده توزیع می​شد. در سال​های1970 و 1980 این کتاب برای بار دوم ممنوع شد و سال​ها به​صورت مخفی چاپ، نگهداری و خوانده می​شد!

البته در سال​های اخیر متفکران و پداگوژیست​های سرمایه​داری نولیبرال برای چندمین​بار به فریِر و آرای او در کتاب “پداگوژی ستم​دیده​گان” پرداخته و حمله کرده​اند، مثلاً سُل اِسترن درباره این کتاب می​گوید: “… در این کتاب، پداگوژی به عنوان یک تراکت اتوپیایی سیاسی تعریف شده که خواستار سرنگونی هژمونی سرمایه​داری و ساختن یک جامعه​ی بی​طبقه است…”. استرن ادامه می​دهد که: “… معلمانی که از اصول این کتاب پیروی کنند، دانش​آموزان خود را با خطری مهلک مواجه می​سازند …”. ***خود این اظهار نظر می​تواند به ما یادآوری کند که زمان ممنوعیت مجدد این کتاب نزدیک شده است.

*http://marxists.anu.edu.au/subject/education/freire/pedagogy/index.htm

**http://en.wikipedia.org/wiki/Black_Consciousness_Movement

http://www.worldsocialism.org/articles/black_consciousness_in_south.php

*** Stern, Sol. Pedagogy of the Oppressor, City Journal, Spring 2009, Vol. 19, no. 2

http://shorayejavanan.com

آموزش در سرمایه داری و آموزش در کمونیسم

مصاحبه­ی نشریه رادیکال(ارگان شورای جوانان و دانشجویان ایران) با رفیق امیر حسن پور

   “دکتر امیر­ حسن­پور” کار سیاسی خود را در دوران دبیرستان در مهاباد شروع کرد و در جنبش­دانشجویی دهه 1340 در تهران فعالیت می­کرد. او به دنبال آشنایی با مارکسیسم هنگام تحصیل در دانشگاه تهران و دانشسرای عالی، به تحقیق وسیعی راجع به تاریخ اجتماعی – اقتصادی کردستان و تحولات فرماسیون فئودالیسم و مبارزه­ی طبقاتی دست زد. در اوج شکوفایی انقلابی 1968 در آمریکا و فرانسه بود و با مبارزات انقلابی این دو کشور از نزدیک آشنا شد. بعد از 1972 به “کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی” پیوست و در جریان شرکت در مبارزات ضد­جنگ ویتنام و دیگر جنبش­های اجتماعی در آمریکا، به آزمودن انشعاب بزرگ در جنبش بین­المللی کمونیستی و انقلاب فرهنگی پرولتاریایی در چین و پروسه­ی پاگرفتن جنبش نوین کمونیستی پرداخت. بعد از انقلاب، بیشتر در کردستان به فعالیت سیاسی مشغول بود و در سال­های اخیر برای آشنایی با تجربه­ی انقلاب به کشورهای خاورمیانه، نپال و کوبا مسافرت کرد. در دو دهه­ی گذشته در دانشگاه­های کانادا به تدریس و تحقیق درباره­ی جنبش­های اجتماعی خاورمیانه، رسانه­ها و ارتباط جمعی و مسائل تئوری و متدولوژی مشغول بوده است.

رادیکال: بحث خودمان را با بررسی کلی چهارچوب تاریخی آموزش ـ تعلیم و تربیت ـ در دو نظام سرمایه­داری و سوسیالیستی آغاز می­کنیم. و این که چرا آموزش در سوسیالیسم تا این حد مهم است؟

 امیر حسن پور: آموزش و پرورش هم درسرمایه داری و هم سوسیالیسم نقش مهمی در پروسه­­ی تولید و بازتولید اجتماعی دارد اما خصلت و نقش آن در سوسیالیسم، که دوران طولانی گذار به کمونیسم است، با سرمایه داری فرق اساسی پیدا می­کند.  بررسی و تحلیل درست از آموزش، چه در سرمایه داری چه در سوسیالیسم، بدون در نظر گرفتن جایگاه آن در شیوه­ی تولید و پروسه­ی انقلاب میسر نیست.

تفاوت آموزش در این دو نظام قبل از هر چیز به این واقعیت بر می­گردد که نظام اقتصادی سرمایه­داری بطور خودبخودی یعنی بدون برنامه­ریزی از طریق یک مرکز، یک حزب، و یک دولت شکل گرفت آنهم در پروسه­ی طولانی فروپاشی جامعه­ی فئودالی. روابط سرمایه­داری ابتدا به شکل سرمایه­داری تجاری در هلند و ایتالیا و پرتقال و اسپانیا و انگلستان و سپس سرمایه­داری صنعتی در انگلستان و فرانسه و آمریکا و سایر کشورها رشد کرد.  خود­ به خودی بودن گذار از فئودالیسم به سرمایه­داری به این معنی نیست که آگاهی، فکر، سیاست و مبارزه طبقاتی نقشی در این تحول تاریخی نداشته­اند.  برعکس، در پروسه­ی زوال فئودالیسم و پیدایش سرمایه داری، جنبش­های اجتماعی بویژه مبارزات دهقانی نقش مهمی داشته­اند اما بحث بر سر این است که سرمایه­داری بدون برنامه­­­ی از پیش فراهم شده رشد کرد در حالیکه کمونیسم به طور خودبخودی بوجود نمی­آید و فقط در پروسه­ی مبارزه­ی آگاهانه و با برنامه، از طریق رهبری حزب و به کارگرفتن ارگان دولت ساخته میشود. در هر دو مورد، مبارزه­ی طبقاتی عامل اصلی این دگرگونیها است.

 تفاوت دیگر دو نظام در این است که سرمایه داری یک فورماسیون اجتماعی-اقتصادی است که خصلت  آن را رابطه­ی کار و سرمایه تعیین می­کند. آموزش و پرورش در تولید و بازتولید این نظام نقش مهمی بازی می­کند. بر­عکس، سوسیالیسم نه یک فورماسیون مستقل بلکه دوران گذار است به فورماسیون کمونیسم، آنهم دورانی نسبتاً طولانی.  معمولاً سوسیالیسم را مرحله­ی اول کمونیسم به حساب می آورند اما این به هیچ وجه به این معنی نیست که سوسیالیسم و کمونیسم دارای یک خصلت هستند و اولی به آسانی به دومی تبدیل می­شود. کمونیسم جامعه­ی بی طبقه است اما سوسیالیسم جامعه­ی طبقاتی است که در آن، مانند جامعه­ی سرمایه­داری،  تضاد کار و سرمایه و مبارزه­ی بین دو طبقه در جریان است، اما اگر در سرمایه­داری سرمایه­داران طبقه­ی حاکم هستند در سوسیالیسم طبقه­ی کارگر حاکم است. در سرمایه­داری، طبقه­ی حاکم نگهبان روابط سرمایه­داری و گسترش آن است، اما در سوسیالیسم طبقه­ی کارگر روابط سرمایه داری را محدود می­کند و به ساختن روابط کمونیستی می­پردازد.

از آنچه گفتم می­توان نتیجه گرفت که آموزش و پرورش بخشی از روبنای جامعه است و طبق تئوری مارکسیستی زیربنای اقتصادی “در تحلیل نهایی” تعیین کننده­ی روبنا است. اگر چه این ادعا در رابطه با سرمایه­داری و فورماسیون های قبل از آن بطور کلی درست است اما طبق دید دیالکتیکی اینکه کدام یک از دو طرف تضاد نقش تعیین کننده را بر عهده دارد بستگی دارد به شرایط تاریخی و رابطه­ی در حال تغییر هر دو. در پروسه­ی ایجاد زیربنای اقتصادی کمونیستی، روبنا تعیین کننده زیربنا است. این به این معنی است که بدون داشتن رهبری یک حزب پرولتری که توانایی این را داشته باشد که جامعه و تاریخ را خوب درک کند و تضادها را حل کند و دوران­گذار سوسیالیستی را با موفقیت پیش ببرد، کمونیسم تحقق پیدا نمی­کند.  از بین بردن تمایزات طبقاتی و روابط تولیدی متکی بر آنها و آن چهار کلیتی که مارکس گفته و حل سایر تضاد ها  — بخصوص تضاد کار فکری و بدنی، تضاد شهر و روستا، تضاد بین زن و مرد — این ها عمدتاً با برنامه و از طریق رهبری حزب کمونیست میسر است.  به این ترتیب  اگر در دوران سوسیالیسم روبنا تعیین کننده زیربناست آن وقت درک این موضوع که آموزش نقش حیاتی دارد روشن می­­شود. این به نظر من چهارچوب کلی و تاریخی است که بدون توجه به آن، بررسی آموزش و هر پدیده­ی دیگر به نتیجه­ی درستی نمی­رسد.

برای روشن شدن این بحث مثالهائی می­آورم. در جامعه­ی ماقبل سرمایه­داری، آموزش بیشتر به شیوه­ی غیر­رسمی صورت می­گرفته است اگر چه آموزش رسمی در مسجد و کلیسا و موسسات مذهبی دیگر و حتی، در سطح محدودی، در مدارس غیردینی هم وجود داشته است.  در گذار از فئودالیسم به سرمایه­داری، روابط سرمایه­داری در اروپا رشد کرده بود ولی دولت­ها هنوز دول فئودالی و استبدادی بودند و انقلاب بورژوازی یکی از هدف­هایش این بود که قدرت­سیاسی را از دست فئودال­ها بگیرد و دولت را در خدمت رشد بیشتر سرمایه­داری بگذارد. این کاری بود که انقلاب در فرانسه کرد و قبل از آن در هلند کرده بود و در بقیه کشورها نیز به شیوه­های گوناگون تکرار شد.

در مورد انقلاب­کمونیستی اینجوری نیست! “روابط کمونیستی اصلاً در جامعه­ی سرمایه­داری ممکن نیست بوجود بیاید این است که باید انقلاب­سیاسی شود طبقه کارگر باید قدرت­سیاسی را بگیرد و از طریق قدرت­دولتی زیربنای اقتصادی را بسازد. این پروسه­ای کاملاً آگاهانه است یعنی بدون علم و دانش و آگاهی و سازماندهی و رهبری حزبی و بدون داشتن دولتی که تحت رهبری حزب باشد و بدون شرکت وسیع اکثریت مردمی که در نیروی کار هستند بدون این­ها اصلاً امکان­پذیر نیست و در تمام این پروسه آموزش نقش حیاتی دارد. 

مثلاً انقلاب فرانسه (1789) برای اینکه بقایای فئودالیسم را از بین ببرد، برای اینکه سرمایه داری را بیشتر رشد دهد، سرمایه­داری تجاری را صنعتی بکند احتیاج به نیروی کارِ ماهر، متخصصین علوم و فن­آوری، مهندسی، پزشکی و بهداشت و غیره داشت. بخشی از این پروژه، مبارزه با انحصاری بود که کلیسا بر آموزش اعمال می­کرد.  و این از طریق جدائی دولت و کلیسا از جمله سکولار کردن دانش و شیوه­ها و سنت­های آموزش انجام شد.  این مثلاً کاری بود که بورژوازی فرانسه وقتی به قدرت رسید برای تثبیت خودش و زدودن بقایای فئودالیسم انجام داد. کار دیگر هم این بود که آموزش همه­­­گانی را ایجاد کند که همه با سواد شوند در سطح مدرسه و گسترش نظام آموزش متوسطه و نظام آموزش عالی و حتی ارتش خودش نقش مهمی داشت در سواد­آموزی و بخشی از آموزش­ها و مهارت­هایی که به سربازان و افسرها می­داد. به  این ترتیب آموزش نقش مهمی در پروسه­ی دولت­سازی و ملت­سازی بورژوازی فرانسه داشت.

در مورد سوسیالیسم همین­طور که گفتم هدف آموزش حل تضاد­های سرمایه­داری و تضادهای تاریخی هزاران ساله است، تضاد یا جدایی کار­ فکری و بدنی و آن چهار کلیت این­ها خیلی مهم است و این­ها مستقیماً مربوط به آموزش می­شوند. در جامعه­ی طبقاتی کار فکری در انحصار عده­ای هست و کار بدنی هم مال اکثریت مردم است.  تضاد این دو نوع کار محصول طبقاتی شدن جامعه در هزاران سال پیش است و امروز هم در خدمت باز تولید نظام طبقاتی است و سوسیالیسم باید این را بهم بزند. بر­هم زدن این روابط کار مشکلی است و نیاز به علم پیشرفته، سیاست درست، آگاه شدن نیروی کار و اکثریت جامعه دارد. و اینها همه رابطه­ی خیلی نزدیکی با آموزش دارند. آموزش­دادن و آموزش­گرفتن.

رادیکال: دو نکته اینجا هست؛ همانطور که گفتی در سرمایه­داری ایدئولوژی حاکم است و این ایدئولوژی باید بتواند این نظام را حفظ کند و روابط آن را تولید و بازتولید کند و قاعدتاً باید همیشه در سطوح مختلف نیرو تربیت کند و یک سری نیرو هم به شکل مغزهای این سیستم باید تربیت شوند. این موضوع در دوران گذار سوسیالیستی هم صادق است و باید مغزهایی -کادرهایی- تربیت شوند که تلاش کنند آن نظام و آن روابط را تولید و بازتولید کنند. خب! این تفاوت و شکاف تاریخی کار فکری و بدنی را در این حالت چگونه توضیح می­دهی وقتی در سوسیالیسم هم نیاز به این امر داریم؟

امیر حسن پور: این درست است که این تضاد در جامعه­ی سوسیالیستی ادامه پیدا می­کند و یکی از سرچشمه­های تولید و بازتولید روابط سرمایه­داری است. اما چالش مهم این است که این تضاد حل شود. در فردای انقلاب سوسیالیستی، احتیاج به همه نوع متخصص هست، آنهم متخصصینی که سرخ باشند یعنی متعهد به انقلاب و ادامه­ی آن. تعداد متخصصین و معلمین کمونیست بسیار کم است.  چگونه می­توان این سد را شکست؟  مثلا در شوروی آمدند و آموزش اجباری حداقل دوساله را گذاشتند که همه درس بخوانند، چون اکثریت مردم در روسیه بی­سواد بودند مخصوصاً در مناطق آسیایی. این اولین اقدام بود که همه دو سال بخوانند و بعداً این را به هفت سال تغییر دادند. ابتدا در شهرها موفق شدند ولی به زودی در روستاها هم توانستند اجرا کنند ولی خوب این یک قدم بسیار ابتدایی بود چون هم تضاد  کار بدنی و فکری بود و هم تضاد شهر و روستا و تضاد زن و مرد. مثلاً طبقات متوسطه و بالا معمولاً به کار فکری و سواد دسترسی وسیع­تر داشتند ولی بقیه نداشتند. این قدم­های اولیه با وجود اینکه باعث شد که مثلاً در عرض یک دهه بی­سوادی در سطح مملکت ریشه کن بشود و آموزش در سطح دبیرستان هم گسترش زیادی پیدا بکند.  هم در شوروی هم در چین توانستند تا حدی آموزش تخصصی و عملی را  در دسترس کارگران و زحمتکشان قرار بدهند ولی مشکل اینجوری حل نمی شد چرا که کسانی که در خانواده­های متوسط و طبقه­ی متوسط و بالا بودند، فرزندانشان با وجود اینکه قدرت طبقاتی این­ها از بین رفته بود ولی از خانواده هایی بودند که فرهنگ و سواد داشتند در مقابل بیشتر فرزندان کارگران و دهقانان از خانواده هایی بودند که اصلاً سواد در آن­ها نبود. در اینجا پیوند تضاد کار فکری و بدنی را با تضاد طبقاتی می­توان به وضوح دید.  کسانی که چنین وابستگی طبقاتی داشتند بیشتر تلاش می کردند بروند در دانشگاه­ها و در رشته­های تئوریک و در سطوح بالاتر آموزش ببینند. این پروسه تغییر دادنش در شوروی خیلی مشکل بود و با اینکه پیشرفت­هایی کردند ولی نتواستند آن تضاد را حل کنند. در چین هم اینگونه بود و تا قبل از انقلاب­فرهنگی از همان شیوه­هایی که در شوروی انجام شده بود و از همان تجارب استفاده می­کردند. مثلاً دانشگاه­های خلق درست شده بود هم در چین و هم در شوروی ولی هیچ کدام از این ها نتوانست این تضاد را حل کند. انقلاب­فرهنگی پیشرفت­های خیلی زیادی در این زمینه کرد مثلاً اینکه دهقانان به شهر بروند و کسانی که در شهر درس می­خواندند و الزاماً از طبقه­ی کارگر نبودند به ده بیایند و از زندگی دهقانان یاد بگیرند. این­ها بخشاً نتایج خوبی داشت ولی باز هم مقاومت زیاد بود. راهی دیگر که در انقلاب­فرهنگی تجربه شد این بود که آمدند راه آموزش­عالی را برای فرزندان کارگران و دهقانان باز کنند یا اینکه امتحان کنکور را از بین ببرند، سال­های تحصیلی دانشگاه را کوتاه کنند، یا تغییر مواد­آموزشی و کتب و اینکه تئوری و عمل را با هم خیلی بیشتر ادغام کنند و … کارهای زیادی کردند ولی در آنجا هم انقلاب­ فرهنگی که ده سال طول کشید با کودتای رهروان سرمایه­داری به پایان رسید و همه­ی آن دست­آوردها هم از بین رفت. بحث متخصص­بودن و سرخ­ بودن در انقلاب ­فرهنگی چین و در شوروی هم مطرح شد. یعنی کسی که تخصص سطح بالا دارد سیاستش چیست؟ آیا تخصصش را در خدمت از بین بردن طبقات قرار می­دهد یا در بازتولید آن؟ به این ترتیب باید تاکید کرد که آموزش و پرورش خودش یک عرصه­ی مبارزه­ی طبقاتی است و در همه­ی فورماسیونها چنین بوده است.  

رادیکال: در مورد دوران انقلاب­ فرهنگی چین گفتی که – قبل از آن یا نبوده یا به آن شکل نبوده- سعی کردند متون کلاسیک را تغییر دهند، یا کنکور را برداشتند، یا بخشاً امتحانات را حذف کردند و … این اتفاقات که در ابعاد چند صد­میلیونی در چین جاری بود، هم زمان در اروپا و آمریکا مبارزاتی بودند که سعی می­کردند آموزش و پرورش آلترناتیو و جدیدی را برای خود و کودکان­شان و … ایجاد کنند. این­ها از چپ­ها، آنارشیست­ها، هیپی­ها و اتونوم­ها و … بودند که در کشورهای پیشرفته­ی سرمایه­داری دست به این کار زدند. حتی در این دهه­های اخیر هم گروه­هایی مثل فروم­جهانی و … مدارس و دانشگاه­های زیرزمینی و کمپ­های آلترناتیو راه انداختند که مدتی جلب توجه می کرد ولی به سرعت محتوای خود را از دست داد. خودت این اشاره را کردی که در سرمایه­داری حدودی از آزادی وجود دارد که این کارها را امکان­پذیر می­کند ولی حدود آن چقدر است که بتواند واقعاً سرمایه­داری را با چالش مواجه سازد؟ اصلاً می­تواند چهار­چوبه­های موجود را بشکند؟

 امیر حسن پور: آری، قیام دانشجویان در سال های 60 و … قیام­های دانشجویان در کانادا و آمریکا و اروپا، یکی از هدف­هایش تغییر در نظام آموزشی بود. یعنی از چنگال سرمایه­داری و آن فرمالیسمی که بود و آن مراسم چهار سال یا بیشتر درس خواندن و گرفتن لیسانس و … این­ها را بهم بزنند یا رابطه­ی استاد و دانشجو را دموکراتیزه کنند و عده­ی بیشتری بتوانند وارد دانشگاه­­ها شوند و درس بخوانند. این مبارزات خیلی تحت تاثیر انقلاب ­فرهنگی چین بود. اینکه در انقلاب­فرهنگی می­خواستند آموزش را زیر و رو کنند، در سرمایه­داری هم گروه­های مختلفی از کمونیست و آنارشیست و زنان سعی کردند، مبارزه کردند و با اینکه نتوانستند این نظام را زیر و رو بکنند ولی همیشه مقاومت میکردند و تغییراتی دادند. آموزش کار­فکری بسیار مهمی است و هیچوقت به تسخیر کامل طبقات استثمارگر در نمی­آید. همیشه معلمان بسیار خوب، اساتید و محققان بسیار خوب از بین این گروه­ها پیدا می­شدند و سعی می­کردند که نظام­آموزشی را دموکراتیزه بکنند، و بعضی­ها انقلابی می­شدند و با مارکسیسم و دیگر تئوریهای­انقلابی آشنا می­شدند. در کشورهای سوسیالیستی بعضی تجربه­ها بسیار منفی بود به خصوص در شوروی بعد از سال های 30 آموزش را به گونه­ای کنترل کردند که نظرات مخالف و متنوع نباشد. این که دانشگاه و مدارس دایم باید خط دولت و حزب را پیش ببرند. یا مثلاً کسی پیدا  میشد که متخصص مارکسیست زبان­شناسی، کشاورزی، ژنتیک و غیره می­شد و این­ها به عنوان اتوریته مارکسیسم توسط دولت و مدارس و دانشگاه­ها به رسمیت شناخته می­شدند و همه می­بایستی تابع وی و نظرات وی می­شدند. یک خط رسمی بر سر یک مساله­ی علمی پیدا می­شد و همه در سطح کشور باید آن را می­پذیرفتند. این موضوع ضربه­ی زیادی به رشد دانش و یافتن حقیقت زد. در جامعه­ی سرمایه­داری هم از این مثال­ها زیاد هست مثلاً نظرات لیبرالی است یا محافظه­کاری یا تلفیقی از این دو. ولی مواضع رادیکال و انقلابی و افکار آنارشیستی، کمونیستی و فمینیستی همیشه در حاشیه­ی نظام­آموزشی حضور پیدا می­کرد اگرچه همیشه هم سرکوب می­شد.  قبل از سال­های 60 وضع بسیار مشکلی بود و نظام سرمایه­داری هم خیلی بسته بود و در این سال­های اخیر هم خیلی سعی می­کنند که به سوی بسته­تر کردن این نظام بروند. این حمله­ی نئولیبرالیسم به دانشگاه­ها و به نظام­آموزشی که در جریان است اصلاً بخشی از این پروژه است که به هیچ وجه جایی ندهند که نظرات انقلابی مطرح شوند.

در حالیکه در جامعه­ی سرمایه­داری نقش آموزش عمدتاً این است که نظام را بازتولید کند، مسلماً مساله­ی پیشرفت علم و فن آوری به خاطر تولید و نیز علائق نظامی هم مهم است. تولید اقتصادی و امور نظامی تعیین می­کنند که چه زمینه­ای را بخواهند پیشرفت دهند. در عین حال دانشجویان و استادان مترقی با تحقیقات صنایع نظامی در دانشگاه­ها، با میلیتاریسم، با اینکه دانشگاه را در خدمت صنایع نظامی و سیاست­های میلیتاریستی بگذارند مخالفت می­کنند.  ممکن است این مقاومت­ها به جایی نرسد ولی این مهم است که آموزش و پرورش هم یک عرصه­ی مبارزه است.

رادیکال: قدری هم در مورد کنفرانس آتن – یونان –  بگو که بحث­های خوبی بر سر تغییر سیاست­ها و رفرم­های آموزشی در کشورهای سرمایه­داری پیشرفته و عمدتا اروپا و آمریکا شده بود.

امیر حسن پور:  در کنفرانس آموزش انتقادی (Critical Education) که در آتن برگزار شد، پنلی بود که ده  یا دوازده نفر از اروپا و سایر کشورها در آن شرکت داشتند. این­ها بطور مختصر از کشورهای­شان و سیاست­های آموزشی در سطح دانشگاه­ها بحث کردند که عمدتاً این بود که در تمام این کشورها می­خواهند نظام آموزشی را خصوصی بکنند. شهریه­ها را بالا می­برند، دانشگاه­های خصوصی در همه جا ایجاد می­شود در مقابل دانشگاه­هایی که در خیلی از کشورها دولتی بودند. موضوع دیگر بازنشسته کردن و اخراج اساتید از بعضی از دانشگاه­ها بود مثلاً در انگلستان دولت برنامه­های وسیعی دارد که رشته­های علوم­انسانی مانند فلسفه یا تاریخ را تعطیل کنند یا بسیار محدود کنند یا درهم ادغام کنند. یا اساتید جدیدی که استخدام می کنند اولویت را به رشته­های علوم تجربی و مهندسی و پزشکی می دهد و علوم انسانی – اجتماعی را خیلی محدود کرده اند. این در خیلی از کشورهای دنیا مثلاً آمریکا، کانادا هم شروع شده و در اروپا هم دنبال می­شود. کلاً برنامه­ی این­ها این است که دانشگاه مستقیماً در خدمت تولید و کار تولید سرمایه­داری باشد یعنی زمینه­های مختلف تولید مثلاً زمینه­های نظامی یا صنایع نظامی. رشته­ای مثل تاریخ یا فلسفه به درد سرمایه­داری نئولیبرال، که بر دنیا مسلط است، نمی خورد. در واقع کاری که می­کنند اینست که دانشگاه­ها را بصورت کالج­های حرفه­ای در بیاورند. یعنی افرادی را تعلیم دهند که بوروکرات و تکنوکرات باشند. بوروکرات برای خدمت در زمینه­های دولتی و اداری و خدمات و … تکنوکرات هم برای کسانی که در زمینه­های تولید و فن­آوری و مهندسی باید کار کنند.  البته مدت­هاست در کشورهای پیشرفته­ی سرمایه­داری کالج­های حرفه­ای دارند که اینکار را می­کند مثلاً فردی را دو سال آموزش می­دهند که بتواند با ماشین­آلات پیشرفته کار کنند. مثلاً صنایع ماشین­سازی، کشتی­سازی و … یعنی دو سال تحصیل و کار با ماشین­آلات صنعتی.  ولی نئولیبرال­ها می­خواهند تمام دانشگاه­ها اینجوری شوند. خب این­ها اصلاً فکر نمی­کنند که دانشگاه­ها نقش دیگری هم در جوامع سرمایه­داری داشته اند. این همه پیشرفت این­ها در زمینه­ی ماشین­آلات، در زمینه­ی صنعت، این پیشرفت­ها که از درون کالج­های حرفه­ای درنیامده بلکه این­ها از تحقیقاتی بوده که در سطوح خیلی بالا در دانشگاه­ها انجام شده. حتی این را هم متوجه نیستند که دانشگاه­ها نقش­شان این بوده که مهارت در سطح خیلی عالی تولید کردند که در خدمت صنایع بوده، در خدمت تولید سرمایه­داری بوده  و در خدمت نظامی­گری بوده. کار دانشگاه­ها فقط تدریس نبوده تحقیق هم خیلی مهم بوده. بیشتر پیشرفتی که سرمایه­داری بخصوص در قرن بیستم و اواخر قرن نوزده داشته مرهون تحقیقاتی بوده که در دانشگاه­ها انجام شده. حالا نظام سرمایه­داری، در کنار دانشگاه­ها و علیه آنها،  بنیادها و موسساتی ایجاد کرده که تحقیق سطح بالا می­کنند. این هم هست که از دانشگاه­ها احساس بی­نیازی می­کنند. بهانه دیگرشان اینست که کسانی که رشته­های علوم­انسانی را می­خوانند نمی­توانند در بازار کار بیابند ولی دلیل اصلی این است که بعضی از کسانی که در رشته­های علوم­انسانی هستند مستقیما ًایده­های مخالف نظام را بیان می­کنند. این به این معنی نیست که کسانی که در رشته­های علوم و مهندسی و پزشکی هستند هیچ انتقادی ندارند، خیر، آن­ها هم همیشه اعتراض و انتقاد داشته­اند. ولی به عنوان نظام تحقیقی و آموزشی یکی از هدف­های نئولیبرال­ها اینست که این رشته­ها را حذف کنند چون این­ها خیلی مستقیم به کارهای فکری مخصوصاً در زمینه­ی حکومت، ایدئولوژی، فرهنگ، روابط اجتماعی و…

رادیکال: در کنار این­ها هزینه­ی تحصیل به شدت بالا رفته مثلاً اعتراضاتی که اخیراً در لندن و شهرهای اروپایی شاهد آن بودیم، همین خصوصی­سازی گسترده­ای که گفتی باعث شده که اقشار وسیعی نتوانند وارد دانشگاه شوند.

 امیر حسن پور: درسته، هزینه­های تحصیل دانشگاهی همه جا به شدت افزایش یافته. در کانادا اگر کسی بخواهد تحصیلات لیسانس خود را تمام کند باید 20 – 40 هزار دلار وام بگیرد و این یعنی بیشتر سال های زندگی اش را باید صرف بازپرداخت این پول کند! چرا اینگونه شده؟ تا حد زیادی به خاطر اینست که دولت­ها کمکی را که به دانشگاه­ها می­کردند کم کرده یا حذف کرده­اند و دانشگاه­­ها “مدل بازار” را دنبال می­کنند. دانشجو باید از جایی وام بگیرد اگر خودش نداشته باشد و قاعدتاً بیشتر اقشار کارگر و متوسط چنین هزینه­ای را برای تحصیل حتی یکی از فرزندانشان ندارند خب پس باید وام بگیرد. بچه­های متمولین و اقشار بالا بیشتر امکان تحصیل دانشگاهی را خواهند داشت. این طوری تغییر داده می­شود که نه تنها بیشتر در خدمت بازار باشد، دیگر اینکه چه استادی استخدام شود و چه درسی تدریس شود. یعنی راه باریکی که سرمایه­داری باز کرده بود که کسی که از طبقه­ی کارگر هم هست و می­تواند تحصیل دانشگاهی داشته باشد این را هم می­بندد.

رادیکال:  وضعیتی که راجع به آموزش گفتی را با مقوله­ی جهانی­سازی ـ­گلوبالیزاسیون­ـ که بعد از یکی دو دهه به اینجا رسیده را بررسی کوتاهی باید کرد. ما می­بینیم که بعضی کشورها مثل ایران در دوره­های مختلف همین دو سه دهه نظام­آموزشی­اش را عوض کرده و مواد درسی، سیستم­ها و … . قطعاً ارتباط بین این تغییرات را سیاست­های خاص جمهوری­اسلامی و جایگاه حکومت ایران در تقسیم­کار جهانی و … باید روشن شود.

 امیر حسن پور: در سال­های اخیر این موضوع به شکل وسیعی مورد تحقیق قرار گرفته. اینکه دانشگاه­های آمریکایی، اروپایی، کانادایی و استرالیایی در کشورهای دیگر شعبه­های دانشگاه­های خودشان را باز می­کنند. حتی یادمان هست که بلافاصله بعد از سقوط صدام این بحث مطرح شده بود که یک دانشگاه آمریکایی در عراق تاسیس شود. این بحث در مورد ایران و اینکه محدود کردن و از بین بردن علوم انسانی در سال­های اخیر هم مطرح بوده هرچند که در ایران از ابتدای جمهوری اسلامی علوم انسانی به شکل های مختلف و دلایل دیگر زیرسئوال می­رفت ولی الان رژیم­اسلامی هم با سرمایه­داری جهانی هم صدا شده­اند. یا مثلاً سلطه­ی زبان­انگلیسی و هزاران معلم که از کانادا و آمریکا و انگلستان و استرالیا عازم کشورهای آسیائی می­شوند برای تدریس زبان­انگلیسی. زبان­انگلیسی بصورت زبان سرمایه­داری جهانی درآمده. کشورهای غربی هم در سطح کالج و هم در سطح دانشگاه، در کشورهایی مثل چین و ژاپن و هند و کره و ویتنام و مخصوصاً کشورهای خلیج دارند دانشگاه می­سازند. دانشگاه­های آمریکایی که خودشان با بحران مالی مواجه­اند در بعضی از این کشورها دارند پروژه­های عظیمی را اجرا می­کنند. یعنی نظام­آموزشی سرمایه­داری نئولیبرالی نوع غربی دارد در سطح دنیا گسترش پیدا می­کند. یعنی اینکه آموزش عالی که باید عمومی باشد و هرکسی امکان این را داشته باشد که وارد دانشگاه شود و تحصیل کند، این دیگر دارد به تاریخ می­پیوندد و حرکت نظام نئولیبرالی اینگونه است که هرکسی که پول دارد باید به آموزش عالی راه پیدا کند و آموزش عالی باید در خدمت بازار سرمایه­داری باشد.

رادیکال: نکته­ی دیگری هم اگر دارید بگویید؟

امیر حسن پور: نکته­ای که هست این است که معمولاً با وجودی که کسانی که در مبارزات­انقلابی بودند، کمونیست­ها و آنارشیست­ها، با اینکه خود این­ها از عرصه­ی آموزش و دانشگاه­ها و مدارس سر برآورده­اند اما معمولاً به مطالعه­ی آموزش از دید تاریخی و مبارزه­ی طبقاتی توجه کافی نمی­کنند. توجه یعنی اینکه سئوالات اینجوری مطرح است که بحث کردیم و آموزش خیلی مهم است که دنیای نوینی بوجود آید که در آن طبقه نیست و تقسیم بندی های نژادی و جنسیتی و قومی و دینی … در آن نیست.  یعنی این آینده­ای که قرار است بوجود بیاید بدون آموزشی که انقلابی باشد و توانایی این را داشته باشد که مدام در پروسه­ی مبارزه­ی طبقاتی جلو باشد و کمک کند که این تضادهای تاریخی حل شود ما باید خود این آموزش را بفهمیم و بدانیم که نقش آموزش در این بین چیست و خب متاسفانه کم توجهی می­شود. خود مارکس در یکی از تزهای فوئرباخ می­گوید که معلم باید تعلیم داده شود، ما باید همیشه این را در نظر داشته باشیم که حقیقت وکشف حقیقت آسان نیست و نیاز به تلاش فکری و عملی دارد و آموزش می­تواند به تربیت کسانی کمک ­کند که مبارزه طبقاتی را در جهت پایان دادن به نظام طبقاتی پیش می­برند.

 http://shorayejavanan.com

سرمایه (به زبان ساده) – جلد دوم

سرمایه (به زبان ساده) - جلد دوم

توسط: شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران*

«سرمایه»ی مُصَور که جلد دوم آن تقدیم­تان می­شود از رویِ «سرمایه» کتاب اصلی‌ی کارل مارکس طراحی و داستان­پردازی شده است. مفاهیم اساسی‌ی‌ «سرمایه» در قالب داستانی از فرآیند تولید در کارخانه­یِ پنیرسازی توضیح داده می­شود و به این صورت «سرمایه»ی مارکس را، که متنی ترسناک و سخت جلوه می­کند، به شکلی ساده برای مخاطبین بیشتری قابل فهم می­کند. «سرمایه»ی مارکس برای اولین­بار در سالِ ۲۰۰۸ از سوی انتشارات ایست پرس(East Press)  در ژاپن به شکل مُصور منتشر شده است. در جلد دوم سرمایه­ی مصوَر، پیش‌رفت حوادث کارخانه­ی پنیرسازی‌ روبین و دانیل هم‌آهنگ با قوانین عمومی‌ سرمایه­داری از سوی انگلس، که جلد دوم و سوم «سرمایه» را بعد از مرگ او[مارکس] جمع‌آوری و منتشر کرد، با زبانی ساده توضیح داده می‌شود. انگلس چگونگی‌ شکل ‌گیری‌ استثمار، و اجتناب ‌ناپذیری‌ی بحران‌های اقتصادی در سیستم سرمایه ‌داری را از روی مثال کارخانه‌ی پنیرسازی با زبانی جذاب وقابل فهم تشریح می‌کند.

کتاب سرمایه (به زبان ساده) – جلد دوم را ببینید.

* http://shorayejavanan.com

سرمایه (به زبان ساده) – جلد اول

 

توسط: شورای دانشجویان و جوانان چپ ایران*

کتاب مُصوَر «سرمایه» با توجه به مباحثِ کتابِ «سرمایه» نوشته​یِ کارل مارکس تهیه شده است. مفاهیمِ اساسی‌یِ «سرمایه» در قالب داستانی از فرآیند تولید در کارخانه​ی پنیرسازی توضیح داده می​شود و به این صورت «سرمایه»ی مارکس را، که متنی ترسناک و سخت جلوه می​کند، به شکلی ساده برای مخاطبین بیشتری قابل فهم می​کند. «سرمایه»ی مارکس برای اولین ​بار در سال ۲۰۰۸ از سوی انتشارات ایست‌پرس(East Press) در ژاپن به‌شکل مُصوَر منتشر شده است. این کتاب توانست هم از نظر محتوا و داستان و هم از نظر تصویرگری ‌اش توجه بسیاری را در سطح جهانی جلب کند؛ به گونه ‌ای که میزان فروش آن در مدت کوتاهی از صدهزارجلد فراتر رفت. «سرمایه»ی مُصوَر، موضوعی جذاب را پیش روی خواننده می ‌گذارد و برای طیف وسیعی می‌تواند مفید و جذاب باشد. از جمله برای افرادی که ماه​ها وقت صرف فصول کتاب «سرمایه» کرده ​اند و یا افرادی که نتوانسته اند تاکنون آرزوی مطالعه​ی «سرمایه» را محقق کنند، و نیز برای جوانانی که خواهان آشنایی با مفاهیم اساسی ‌ی «سرمایه» هستند؛ همچنین برای کسانی که به مطالعه​ی رمان​های مُصور علاقه دارند.

کتاب سرمایه (به زبان ساده) – جلد اول  را ببینید

* http://shorayejavanan.com

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: