آیدا پایدار: یک سطل انتقام

«یک سطل انتقام»

پاشید روی بومِ زن شب شومِ زوزه را

گرگی که نقش می زند، پیوسته تا کجا؟

هی می زند هی می زند با نامی از خدا

رگ تا رگِ زیباترین گل های خانه را

هی سطل سطلِ زهر او خورشید را گرفت

فیروزه های کاشی و هی حوضِ بغض ما

یخ بسته شعر از غربتت ای خواهر عزیز

ای واژه واژه ترس از ناامنِ کوچه ها

پاشید روی عطر تو یک حادثه مهیب

هی سطل سطل مرگ را عمدا چه بی صدا

حالا که صورت پاک شد از ذهن آینه

:طرح سوالِ «من کی ام » ؟ هویتی جدید

هی زوزه زوزه تا کنون تکرارِ نقشه ها

تاول شدن در گرگ ها همراه با اسید

هی نور را ورق زد و خورشید را جوید

سطلی که رو به آینه هِی زوزه می کشید

:!کافیست ای گل های پرپر دم فرو بستن

!آه ای ستمگر! ای خبیث آه ای همه پلید

سر میکشی زیبایی ام مستی ز نابودیم

زالوی پیر خانگی!مکر تو را که دید؟

وقتی خدا از ریش تو هی شعله میکشید

هی ضربه ضربه زد مرا با آیه ی جدید

هی لخته لخته خون «ما» هشدار شد، ندید

خشمی که از بغض ستم تا انفجار سرخ

فواره زد از رودِ رگ تا معبر سپید

گرم از صدای سرخ خود دیگر نترسیدن

حالا که تیغستان جهلت را رگم برید

رگ تا رگ زیباترین گل های خانه را

من بار دیگر ریشه ها را می دهم نوید

آیدا پایدار(فا) 22 اکتبر 2014

****

منبع: وبسایت سازمان زنان هشت مارس

http://8mars.com/browsf.php?c=1106&Id=404

 

کمیسیون اصل ۹۰ مجلس: تا ما اجازه ندهیم دو فیلم اکران نمی‌شود

film_Gheseha

نمایی از فیلم «قصه‌ها» ساخته رخشان بنی اعتماد که خشم محافظه‌کاران ایران را برانگیخته است.

رییس کمیسیون اصل ۹۰ مجلس ایران می‌گوید، تا زمانی که این کمیسیون اجازه ندهد، دو فیلم «عصبانی نیستم» و «قصه‌ها» اکران نخواهند شد.

محمد علی پورمختار روز جمعه ۹ آبان در مصاحبه‌ با خبرگزاری خانه ملت، وابسته به مجلس شورای اسلامی، تصریح کرد: «کمیسیون اصل نود خواسته بود تا پایان بررسی کمیسیون، فیلم‌ها اکران نشود و چنین هم شد».

وی بدون ذکر نام فیلم‌ها، از نمایش یکی از آنها برای اعضای کمیسیون اصل ۹۰ مجلس خبر داد و گفت: تا زمانی که این کمیسیون تایید نکند، این فیلم‌ها اکران نخواهند شد.

اظهارات رییس کمیسیون اصل ۹۰ مجلس در حالی صورت می‌گیرد که حسین نوش‌آبادی، معاون پارلمانی وزیر ارشاد ایران، ۳۰ مهرماه از برطرف شدن نگرانی‌ها در مورد اکران فیلم‌های «قصه‌ها» و «عصبانی نیستم» خبر داده و گفته بود که فیلم «عصبانی نیستم» آماده اکران است.

احمد سالک، رییس کمیسیون فرهنگی مجلس، هشتم مهر گفته بود که در نامه‌ای به وزیر ارشاد خواستار جلوگیری از اکران هشت فیلم شده است.

محمدعلی پورمختار، رییس کمیسیون اصل ۹۰ مجلس، نیز در مهر ماه با نگارش نامه‌ای خطاب به حجت‌الله ایوبی، معاون سینمایی وزارت ارشاد، خواستار جلوگیری از اکران فیلم‌های به گفته او «مرتبط با فتنه ۸۸» تا زمان رسیدگی به اعتراضات و شکایات مربوطه شده بود.

علی جنتی، وزیر ارشاد، ۲۸ مهر در واکنش به این نامه‌ها گفت که در زمینه نمایش و یا توقیف فیلم‌ها، ‌قرار نیست کسی تعیین تکلیف کند و وزارت ارشاد ضوابط خاص خود را در این زمینه دارد.

آقای پورمختار اما در ادامه سخنان روز جمعه خود گفت که وزیر ارشاد و رییس سازمان سینمایی این وزارتخانه به نامه او عمل کرده‌اند.

وی گفت: «مسئولان فعلا در همین حدی که کمیسیون اصل نود خواسته بود، جواب دادند. ما خواسته بودیم تا پایان بررسی، فیلم‌ها اکران نشود و طبیعتا وقتی هنوز بررسی‌ها تمام نشده، اکرانی نیز صورت نخواهد گرفت».

آقای پورمختار افزود: «فعلا یکی از فیلم‌ها را آوردند، اعضاء دیده‌اند و فیلم دوم را هم آوردند اما دستگاه خراب بود و هنوز فرصت تماشای آن فراهم نشده است».

فیلم «قصه‌ها» ساخته رخشان بنی اعتماد در جشنواره ونیز امسال برنده بهترین فیلمنامه شد. این فیلم درباره تاثیر رویدادهای پس از اعتراض‌های سال ۸۸ در ایران بر زندگی افراد است.

فیلم «عصبانی نیستم»، دومین ساخته سینمایی رضا درمیشیان، داستان دانشجویی را می‌گوید که به علت شرکت در اعتراضات دانشجویی از تحصیل در دانشگاه باز می‌ماند.

بر اساس گزارش‌ها، این فیلم بخشی از اتفاقات سال‌های اخیر در اقتصاد و اجتماع ایران و تاثیرات شدید‌تر شدن تحریم‌های کشورهای غربی علیه ایران را روایت می‌کند.

نمایش فیلم «عصبانی نیستم» در جشنواره فیلم فجر سال ۹۲ حمله نمایندگان مجلس و نهادهای نزدیک به اصولگرایان را در پی داشت و در ‌‌نهایت به کنار رفتن این فیلم از بخش مسابقه این جشنواره منجر شد.

این فیلم در بهمن‌ پارسال در شصت و چهارمین دوره جشنواره فیلم برلین در آلمان به نمایش درآمد.

۱۳۹۳/۰۸/۰۹

********************

منبع: وبسایت رادیو فردا

http://www.radiofarda.com/content/f4_iran_parliament_screen_two_films_not_allow/26668249.html

جورج حبش: سروده ای برای غزه

George Habash

سروده ای برای غزه

جورج حبش

ترجمه: برهان عظیمی

 

امروز در سالگرد تولد پدرت .. مرگ برای جلب رضایت قصاوت زندگی شد
و نیمی از غزه مقاومت می کنند … و نیمی دیگر به سمت آسمان رهسپارند
استراحت قبل از بازگشت … مقاومت … و جاده های دیگر بر توهم بسته ماند
اینجا، در کشور ما، هنوز هم فشار قوی و پرتاب از تونل ها وجود دارد …
و هنوز در تلاش برای پیدا کردن زندگیش نفس وجود دارد…
هنوز بزرگراه ها و توهمات به صلح و به آن دولت وجود دارد …
اما آنچه که امروز من می توانم به شما بگویم … که آن فراوانی خون را نتوانست حفظ کند
در وسط جاده بین مرگ و زندگی، بین ..
بدون محل استراحت در محدوده بین بودن و نبودن …
مرگ متراکم .. لعنتی بی گناه … اراده زندگی بر روی این زمین
با خونمان در سپیده دم، درس ها و تاریخ نوین می نویسیم…
همیشه در مورد ایمان با اطمینان صحبت کردیم ..
سلام و فتح در سالگرد تولدت ….

لمى جورج حبش- ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳/ ۱ اوت ۲۰۱۴

ترجمه از: برهان عظیمی

 

*********************

و غزة نصفها يقاوم.. و نصفها الأخر يرحل نحوك إلى السماء
ليستريح … قبل أن يعود و يقاوم…فالطرق الأخرى مغلقة بالأوهام
وهنا في بلادنا ما زال هناك من يشق الأنفاق …
و هناك ما زال من يشق الأنفاس في محاولة للحياة…
وهناك من ما زال يشق طرقا و أوهاما للسلام و للدولة…
لكن ما أستطيع أن أبلغك به اليوم …أن غزارة الدماء لم تُبقي
مكاناً في منتصف الطريق بين الحياة و بين الموت ..

لم تُبقى منطقة وسطية بين أن أن نكون أو لا نكون…
كثافة الموت ..لعنة الأبرياء… إرادة الحياة على هذه الأرض
تكتب بدمائها دروسا و فجرا و تاريخا جديد…
فجراً تحدثت عنه دائما بكل إيمان و بكل يقين..
فتحية و سلاماً لك.. في ذكرى ميلادك ..
لمى جورج حبش
1\8\2014

**********************

Today on the anniversary of your birth dad .. death became life to placate severity
Gaza and half of them resist .. and the other half to go toward the sky
To rest before returning … resist … and other roads closed delusions
Here in our country, there is still a shove from the tunnels …
And there is still breath in trying to find his life …
There are still motorways and illusions of peace and of the state …
But what I can tell you today … that did not keep the abundance of blood
A place in the middle of the road between life and death, between ..
No rest area intermediate between that to be or not to be …
Density death .. damn innocent … will to live on this earth
with our blood writing lessons at dawn and a new history …
Am always talked about all the faith and all sure ..
Win and Hello to you on the anniversary of your birth .. ..
Luma George Habash

1 \ 8 \ 2014
 ****
منبع: صفحه برهان عظیمی در فیس بوک

سعيد سبکتکين: در ستایش یک پونز

punez

در ستایش یک پونز

سعيد سبکتکين

در روزگاري که ترانه‌ها هم مثل خيلي چيزهاي ديگر تبديل به کالاهاي يک بار مصرف شده‌اند، به‌ندرت مي‌توان شاهد يک اتفاق، يک اثر ماندگار بود. اين روزها در بازار موسيقي سراسر دنيا، ترانة بد ساختن و به ضرب ويدئو کليپ و پخش مکرر تلويزيوني به خورد مردم دادن روال کار است. با وجود اين، اگر گوش‌ها را تيز کني وسط اين همه نغمة ناکوک و بي‌خاصيت و الکي‌خوش مي‌شود نت‌ها و آواهاي خشمگين و زنده‌اي را پيدا کرد که سوار بر پنج اسب حامل، خلاف جريان مي‌تازند. يکي از اين آثار مؤثر و بدون شک ماندگار در موسيقي امروز ايران، ترانة «پونز» در آلبوم «ترامادول» شاهين نجفي است که شعرش را يغما گلرويي سروده و ملودي آن را خود شاهين نوشته است. شاهين خود را يک هنرمند «آبسورديست» (پوچ گرا) مي‌داند و طنز اينجاست که «پونز» به‌عنوان اثري غير آبسورد به يکي از محبوب‌ترين ترانه‌هاي او نزد هوادارانش تبديل شده است. اين محبوبيت حاصل شعر فوق‌العادة يغما و پيوند موفق مضمون و فرم و اجراي اثر است.

حالم اين روزا حال خوبي نيس….

شروع ترانه دروازه‌اي است گشوده به روي مخاطبان بسيار. بي‌شمارند کساني که اين روزها همين حال و هوا را دارند:

حالم اين روزا حال خوبی نيس/ مثل حال عقاب بی پرواز/ مثل حال ژوکوند بی لبخند/ مثل احوال تار بی شهناز….

دود ميشه «کلمبيا» هر روز/ بين نخهای پاکت «کنت» ام/ سقط ميشه ترانهای هر شب/ توی گيلاس سبز «اَبسنت» ام

اين تصويري است گزنده از استيصال هنرمندان دگرانديشي که فلسفة وجودي خويش را پا در هوا مي‌بينند و ديگر دل و دماغ فعاليت هنري ندارند. اين بيان عريان وضعيت نسل جواني است که جايي براي بلندپروازي، شادي و ابراز وجود نمي‌يابد. اين حکايت مردمي است که گويي محکومند به يک زندگي «شانسي» و قمارگونه ادامه دهند:

زندگيم مثل بيخ ديواري/ تو يه تاريخ تلخ و تکراري….

دارم به اين بازي «بيخ ديواري» فکر مي‌کنم که در آن آدم‌ها مثل سکه‌هاي کم‌ارزش پرتاب مي‌شوند و به ديوار مي‌خورند تا در رقابت با هم گاه جلو و گاه عقب بيفتند…. که ناگهان حرف از قدرت حاکم به ميان مي‌آيد:

با هر اسمی دو بار میميرم/ دو محمد/ دو بار مختاری

با اين شگرد هنرمندانه، خون قربانيان قتل‌هاي زنجيره‌اي و جان‌باختگان خيزش 1388 در هم مي‌آميزد و تلخ و تکراري بودن تاريخ با ادامة حيات نظام سرکوب گره مي‌خورد. اينجا ما هستيم و تکرار مکرر تراژدي‌ها. گويي اجازه اجراي کمدي را حتي از تاريخ هم سلب کرده‌اند مبادا زهرخندي بر لب مردم نشيند.

زباني که ترانه‌سرا برگزيده به‌شدت «شخصي» است و ملودي و لحن اجرا نيز آن را به زمزمه‌هاي شبانة فردي شبيه کرده که در چارديواري اتاق خود نشسته و از پشت پنجره به جامعه‌اي بيگانه با خود نگاه مي‌کند. اما اين مضمون بازتاب يک حالت روحي فردي نيست؛ بلکه بيان يک شکاف و قطب‌بندي مهم در جامعة روشنفکري ايران است. و اگر در چارچوبي گسترده‌تر به مسئله بنگريم، بازتاب شکل گرفتن و رويارويي گرايش‌هاي متضاد ذهني درون طبقة متوسط نيز هست. اين شرايط ذهني، برآمده از وقايع و تحولات تکان‌دهنده و بيدارکننده‌اي است که طي بيش از سه دهه ستم و استثمار خونين زير پرچم گنديدة جمهوري اسلامي شاهدش بوده‌ايم. به‌ويژه، در شکل‌گيري اين شکاف ذهني، تأثير شکست و رسوايي پروژه اصلاح‌طلبي از دوران خاتمي گرفته تا عوام‌فريبي انتخابات سال 1388 و شعبده‌بازي جمهوري اسلامي در خرداد 1392 غير قابل انکار است. ترانه به شکلي، زبان حال جوانان آزاديخواه و فداکاري است که به موفقيت خيزش سال 1388 عليرغم رهبران مرتجع و ناکارآمد «سبز» اميد بسته بودند اما سيلي سخت واقعيت‌ها و طعم تلخ شوکران شکست آنان را به خود آورد و قسم خوردن چندبارة خاتمي رفسنجاني روحاني به حفظ نظام ضدمردمي اسلامي و پيوند آشکارشان با دستگاه خامنه‌اي و ولايت سپاه و ماشين سرکوب چشمشان را باز کرد. پروژة سبز و کل بساط انتخابات (با همة آمران و عاملانش) در اين ترانه به يک قصة مشهور کودکان تشبيه شده است:

جک و با لوبيای سحرآميز/ کاشتن توی خاک ناباور/ پيچک سبزشون به ابرا رسيد/ تا که غولی پايين بياد آخر

شعبدهبازی تو لباس سفيد/ دلقکی با کلاه شيپوری/ يه رابين هود سر به راه شده/ يه گوريل بنفش انگوری

انگار ترانه‌سرا با ارائة اين تصاوير مضحک از نتايج دو انتخابات 88 و 92 مي‌خواهد به ما گوشزد کند که تکرار تاريخ مي‌تواند به شکل دو کمدي پياپي هم اتفاق بيفتد. اگر اين «گوريل بنفش انگوري» به ترانه راه نيافته بود مرزبندي شاعر با توهم انتخاباتي، نيمه‌کاره و چه بسا «نخ نما» و انحرافي از آب در مي‌آمد.

ترانه از شليک به نشانه‌هاي تظاهر و توهم و عوام‌فريبي باز نمي ايستد:

کشوری که تو اون ستاره ميشن/ با دو تا فيلم بندتنبونی/ آدماش برگزيده ميشن با/ قاشق داغ روی پيشونی…

همة عمرشونو پُز ميدن/ به يه لوح گِليِ گنديده/ رستمن، قاتلای سهرابی/ که به ساز اونا نرقصيده….

حالم اين روزا حال خوبي نيست/ قلوه سنگي تو کفش اين دنياس/ من به روزای شاد مشکوکم/ شک دارم ختم ماجرا اينجاس

يک نقطة قوت مهم ترانه که آن نيز بازتاب جدال گرايش‌هاي سياسي موجود در جامعة روشنفکري، صفوف هنرمندان و به‌طور کلي طبقة متوسط است اعلام ضديت با «بي بي سي» به زبان طنز است. اين اعلام موضع در شرايطي انجام مي‌گيرد که بسياري از روشنفکران جامعه تفکرات خود را با فرکانس تحليل‌، سمت دهي‌ و ارزش‌گذاري‌ رسانه‌هاي دنياي سرمايه‌داري امپرياليستي تنظيم مي‌کنند. از جمله، با جانبداري هاي آشکار و ضمني امثال «بي بي سي» از دولت روحاني يا به‌طور کلي از نظام ضدمردمي حاکم بر ايران نزديک و هم‌داستان مي‌شوند. همين دسته روشنفکران و هنرمندان‌اند که به نامه‌نگاري به حسن روحاني و هورا کشيدن براي او در جلسات بار عام مشغول‌اند. همين‌ها هستند که چندي پيش آماج نقد بيرحمانة شاهين نجفي در پيام تصويري‌اش قرار گرفتند. يغما گلرويي نيز اينان و رهبران سياسي «اصلاح‌طلب و معتدل» شان را به علت افکار و رفتار و منافع حقيري که دارند به اهالي سرزمين «لي لي پوت» در داستان سفرهاي گاليور تشبيه مي‌کند.

من سفر کردم از ترانه شدن/ کوچ کردم به سرزمين سکوت/ با گذرنامهای که رو جلدش/ جای ايران نوشته بود «لی لی پوت»

و بالاخره مي‌رسيم به نقطة اوج ترانه که هم يک تشبيه درخشان است و هم يک الگوسازي ايدئولوژيک براي جامعة روشنفکران و هنرمندان. در اينجا ترانه‌سرا، تصويري‌ آشنا را به ياد بسياري از جوانان امروز و ديروز مي‌آورد. بي‌جهت نيست که در اجراي زندة اين ترانه در کنسرت‌هاي شاهين نجفي، جمعيت بي‌صبرانه رسيدن به اين نقطة اوج را انتظار مي‌کشد تا با او هم‌صدا شود و سپس غريو شادي سر دهد:

من هنوزم يه پونزم روی/ صندلی معلم دينی

شيطنت و جسارتي که در اين تشبيه نهفته است را عباراتي مثل «خار در گلو» يا «خار در چشم» يا «موي دماغ» هرگز نمي‌توانند منتقل کنند. به‌ويژه استفاده از «معلم ديني» مي‌تواند وزارت ارشاد يا کل ماشين کنترل و سانسور اسلامي از رسانه‌هاي گروهي گرفته تا وزارت آموزش و پرورش و تريبون نماز جمعه را به ياد ما بياورد. و همزمان تأثير مقاومت و نافرماني که حکم يک پونز هر چند کوچک، اما تيز و از جنس فلزي محکم را دارد و در جايي صحيح مي‌نشيند گوشزد کند. اين تعبير از نقش هنرمند مردمي در جامعه و در مقابل قدرت حاکم يادآور نگاه شاملويي به تعهد روشنفکرانه نيز هست. پونز يغما و شاهين درست نقطة مقابل دستمال ابريشمي جماعت هنرمندان/ روشنفکران سازشکار در بارگاه جمهوري اسلامي است.

شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

*********************

منبع: وبسایت نشریه آتش

http://matlan-w.blogspot.de/2014/07/blog-post_4451.html

مینا اسدی: *برهنگی شاهین نجفی …محکوم باید گردد!!!*

Mina Asadi
*برهنگی شاهین نجفی …محکوم باید گردد!!!*

مینا اسدی


چقدر جلوی خودم را گرفتم که این یکی را ننویسم. تا شاهین نجفی برهنه میامد جلوی چشمم … و وسوسه ام می کرد که بنویسم و حکم اعدامش را صادر کنم دلم برای جوانی اش می سوخت و سر به بیابان می گذاشتم که امکان امضای این حکم در اختیارم نباشد تا شاید فکر دیگری بکنم به حال این جوان که از سر نادانی به ناموس بشریت تجاوز کرده است . در هنگام قدم زدن در بیابان با او حرف می زدم که : داشتی در کشور اسلامی به خوبی و خوشی زندگی می کردی همراه با عصمت و طهارت و غسل و صیغه و تمکین … باز آنجا اگر حکمی صادر می شد از جانب دولت بود و ما اینجا می توانستیم اعتراض کنیم و اطلاعیه بدهیم. بیکار بودی که آمدی در جمع ما که هر کداممان یک دولت خود مختاریم و با همه ی ادعایی که مبنی بر آزادی انسان داریم در سرمان طناب دار می بافیم برای هر آن کسی که در صف ما نیست و جور دیگری فکر می کند. می گفتم که: پسر جان اگر در آنجا می ماندی و دو تا سیلی آبدار می خوردی حالا داشتی در صدای امریکا چانه می چرخاندی ، گوینده ی سرشناس می شدی، جوک می گفتی و مردم را شاد می کردی، زنت را طلاق می دادی و دختر چهارده ساله از ایران می آوردی… یواشکی سری به کیش میزدی… و در آنجا ویلا می خریدی… ناچار نبودی که برای خرج زندگیت معطل بمانی … حالا من چه بکنم با این شعار ماندگار امام امت که ورد زبان مخالفان رژیم است ؟ چه بنویسم؟ اعدام باید گردد؟اخراج باید گردد؟ . چند روزی گیج و ویج بودم . به کسانی که تک تک یا دسته جمعی در باره ی تن برهنه ی یک هنرمند آزاد نظر میدادند حسودی ام می شد.چرا من نمی توانم با نوک تیز قلمم چشم این جوان بی ناموس را کور کنم؟. حالا اگر مارلین مونرو و جین مانسفیلد بودندکه کمر باریک داشتند با پستان های بر جسته باز یک چیزی ،همه در خلوت خود، تماشای سیری می کردند و پس از چند بار دیدن فیلم در پستوی خانه، با آسایش و آرامش به خیابان «باید گردد»سرازیر می شدند و زهر چشمی از دختران و خواهران و مادرانشان می گرفتند و آنها را از عواقب این حرکات غیر اخلاقی می ترساندند، لخت شدن این جوان چه حسنی داشت . آقا جان چرا لخت شدی ؟ چرا همه را از کار بیکار کردی ؟بیرون آوردن استخوان مرده های متوهمان کافی نبود؟ توهین به مقدسات مردم بس نبود ؟

Shahin Najafi

فکرکردم و فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که حتمن . حتمن باید در این همایش ملی شرکت کنم تا از دیگران عقب نمانم .تا امروز فقط بدن برهنه ی آلن دلون و براد را دیده بودم که هنر پیشه بودند و بر آنها هرجی نبود. آماده ی دیدن تن و بدن یک هنرمند میهنی نبودم. ندیده که نمی شد چیزی نوشت. پس عینک زدم و به سراغ شاهین نجفی در یوتیوب رفتم هر چه جستجو کردم کمتر یافتم . از عکس و فیلم خبری نبود فقط یک جمله به زبان انگلیسی می آمد که معنایش این بود:

» در این فیلم چیزهایی نشان داده میشود که غیر اخلاقی ست. برای دیدن آن ، باید فرم پر کنید. چند سال دارید؟ آدرس پستی تان را بنویسید و… یکی دو سوال دیگر . از نوشتن در باره ی مشخصات بدنی این هنرمند خطاکار پشیمان شدم … برای چه کنجکاو دیدن تن برهنه اش بودم ؟ ذهن و زبان برهنه اش را که سالها شنیده بودم و دیده بودم .چه جای دیدن و پرس و جو بود؟ پس از صرافت افتادم و صدور حکم را به حاکمان وا نهادم.!

مینا اسدی… پنج شنبه دوازدهم ماه یونی سال دو هزار و چهارده… استکهم

*****
منبع: صفحه مینا اسدی در فیس بوک

فرج سرکوهی: احمد شاملو در خدمت سانسور، افتضاح روزنامه شرق

فرج سرکوهی

فرج سرکوهی

احمد شاملو در خدمت سانسور

افتضاح روزنامه شرق 

فرج سرکوهی

این که آقای مسعود کیمیائی برای توجیه همکاری خود با تلویزیون جمهوری اسلامی احمد شاملو را متهم کند که قصد همکاری با اداره نگارش(اداره سانسور وزارت ارشاد جمهوری اسلامی) را داشته است، باید به حساب چپ ستیزی روزنامه شرق گذاشت یا نادانی سردبیر و مصاحبه کننده یا هر دو ؟

روزنامه شرق در شماره روز چهارشنبه ۷ خرداد خود یک رپرتاژ آگهی سرتاسر دروغ و پر شده با تناقض های بچگانه و مضحک را به عنوان مصاحبه با آقای مسعود کیمیاپی منتشر و با جا زدن رپرتاژ اگهی به جای مصاحبه به شعور خوانندگان خود توهین کرد.

این که کسی در مصاحبه دروغ بگوید و حرف های متناقض بزند عجیب نیست اما این که مصاحبه کننده و سردبیر او را به چالش نطلبند، بر تناقض های او انگشت نگذارند، از ادعاهای ناممکن او بدون پرسش بگذرند و… و حرمت خوانندگان خود را بفروشند، شرم اور است .

قالب کردن رپرتاژ اگهی به جای مصاحبه گاه به دلایل سیاسی و باندی است و گاه به دلیل رد و بدل شدن رشوه و گاه به این دلیل که مصاحبه کننده و سردبیر از حرفه خود بی خبراند

مصاحبه روزنامه شرق با اقای مسعود کیمیائی ارزش نقد و بررسی ندارد. اشاره به همه دروغ های او نیز لازم نیست. . متنی را که برای سایت دیگری نوشتم این جا هم می گذارم . به اندزه کافی گویا است

باور می کنید که کسی در مصاحبه ای در نقل زندگی نامه خود در دورانی که در یک سطر « 10 » و در چند سطر بعد « 13 ـ 14 سال» داشته با اشاره به شکل گیری فدائیان اسلام در نخستین سال های دهه سی بگوید « در همان گوشه آرام شهر، صادق هدایت هست. یا صادق چوبک، بهرام صادقی، ابراهیم گلستان، احمد محمود و غلامحسین ساعدی که گاه با آنها دیدار» می کرده است
و مصاحبه کننده نپرسد و سردبیر نگوید که « دیدار با صادق هدایت در ان سن و سال؟»
مصاحبه کننده نپرسد وسردبیر نگوید که وقتی هدایت بود، بهرام صادقی نبود، غلام حسین ساعدی هم نبود و این ادم ها همزمان نبودند.

باور می کنید کسی که در اوائل پیروزی انقلاب و به دوران ریاست آقای صادق قطب زاده برتلویزیون دستیار او بود و در اخراج های ان روزگار ترکتازی ها کرده، در توجیه این بخش از کارنامه خود بگوید:
«یک شب در کانون نویسندگان با گروهی از نویسندگان بودیم. احمد شاملو، باقر پرهام، محسن یلفانی، محمدعلی سپانلو، غلامحسین ساعدی و خیلیهای دیگر بودند به من گفتند که باید به تلویزیون بروی. گفتند تو به آنجا برو. ما هم به اداره نگارش می رویم»
اداره نگارش وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ،که شاملو و ساعدی .. به گفته ایشان قصد همکاری با آن را داشتند، در ان روزگار نهاد سانسور کتاب و مطبوعات بود و اکنون با نام بررسی کتاب نهاد سانسور کتاب است.

مصاحبه شونده بی محابا دروغ می گوید و مصاحبه کنند نمی پرسد که شما که عضو کانون نویسندگان نبودید ان جا چه می کردید؟

نمی پرسد که برای طرح تهمتی بدین بزرگی دلیلی یا دستکم قرینه ای هم دارید؟

از تهمتی چنین بزرگ علیه کسانی چون احمد شاملو و غلام حسین ساعدی و..، که حتا یک روز با اداره سانسور و وزارت ارشاد همکاری نکرده و همواره با سانسور و استبدا جنگیده اند، می توان بدون چالش گذشت؟

سردبیر هم بی محابا این ترهات را منتشر کرده است.

باور می کنید کسی که به عمرش امیر پرویز پویان را ندیده بگوید «من بحثهای زیادی با باقر پرهام داشتم. قبلتر، با پویان داشتم» و مصاحبه کننده هم به جای پرسش در باره امکان پذیری این ادعا او را تحسین کند؟

«در سالهای57 و 58 یک نفر نشسته بود بیرون سفارت آمریکا. اصلا لازم نبود داخل شوی، همان بیرون یک میز گذاشته بودند. پاسپورتت را میدادی، چهارسال از توی آن میزد. اما من ماندم» .

باور می کنید کسی چنین تصویری به دست دهد و مصاجبه کننده نپرسد که چرا خبر این اقدام شگفت انگیز هیچ جا منتشر نشد؟ چگونه بود که هیچ کس به اقدام سفارت امریکا، بدل کردن خیابان به کنسولگری، اعتراض نکرد آن هم در آن سال های مرگ بر آمریکا …

اگر باور نمی کنید مصاحبه روز چهارشنبه روزنامه شرق با آقای مسعود کیمیائی را یخوانید

برخی روزنامه های ایران در فضای سانسور زده و تهی شده از رسانه های مستقل حرفه ای و در غیبت نقد و انتقاد جدی ، در مرداب غرق شده اند.:

28 مه 2014

**********

منبع: صفحه فرج سرکوهی در فیس بوک

http://www.facebook.com/faraj.sarkohi.7/posts/1420176941593416

شکوه ميرزادگی: از ايرانی بودنم شرمنده نيستم

Shoukuh Mirzadegi

از ایرانی بودنم شرمنده نیستم

شکوه میرزادگی

نامه ای خطاب به دکتر تورج دريايی

آقای دکتر دريايی عزيز مطلب شما را که عنوان «از ايرانی بودنم شرمنده ام»(۱) در سايت بی بی سی فارسی خواندم. من هم چون شما. از ديدن تصوير جماعتی ناآگاه که مثل هميشه، و در بزنگاه های حساس، به خيابانشان می آورند و هر آن چه را که می خواهند بر دهان شان می نشانند، و اهانت به دو ايرانشناس بزرگ و استثنايی تاريخ معاصر جهان به شدت اندوهگين شدم و چون شما اشک ريختم. من سال های سال است که شما را می شناسم و برای کارهای پژوهشی و ايرانشناسی تان و به ويژه کار فوق العاده ی اخيرتان در ارتباط با ساسانيان احترام قائلم. البته آشنايی با شما برای من شروع بسيار ناخوش آيندی داشت، زيرا زمانی که ما، يعنی هزارها هزار ايرانی و غير ايرانی، برای نجات تنگه بلاغی از نابودی و آرامگاه کوروش از رطوبت زدگی و احتمال ويرانی و جلوگيری از آبگيری سد تلاش می کرديم شما اولين کسی بوديد که در خارج از ايران مقابل ما ايستاديد و حرف های مسئولين حکومت ايران را به فارسی و انگليسی نوشتيد و برای هر کجايی فرستاديد. بله شما هم اين را تکرار کرديد که حرف های ما «بی اساس» است و ما «مقاصد سياسی» داريم و آثار تاريخی ما در بهترين وضعيت و در امن و امان است. خوشبخاته گذر زمان مثل هميشه خيلی زود ثابت کرد که نه حرف های ما بی اساس بود و نه «مقاصد سياسی» داشتيم. اما آنروزها من و امثال من بسيار بسيار غمگين تر از اکنون شما بوديم. و من بدون آن که نگران قضاوت خارجی ها باشم، برای کارخانه های دو سه هزار ساله ای که زير آب می رفت، برای خانه های روستايی چند هزار ساله ای که زير آب می رفت، برای راه شاهی، برای… و … و … و برای احتمال ويرانی آرامگاه کورش و کمترينش رطوبت ويران کننده ای که بر آرامگاه کوروش می نشست و مدتی کوتاه پس از آبگيری حتی شهردار بی خبر از باستانشناسی و تاريخ شناسی پاسارگاد نيز آن را اعلام کرد. اشک ريختيم.

دکتر دريايی عزيز اين روزها سالگرد آبگيری نابخردانه سد سيوند است. چيزی که اکنون همه ی کارشناسان، از تاريخ شناس گرفته تا باستانشناس و زيست شناس نيز بی اساس بودن و زيان بخش بودن آن را گفته اند. و من هر سال با يادآوری از دست رفتن تنگه بلاغی و ديدن اثرات زيان آور رطوبت بر آرامگاه کوروش اشک هايم سرازير می شود.

آقای دريايی در تمام اين سال ها که هر چند وقت يک سايت باستانی يا تاريخی نابود شده، يا به خاطر بی توجهی و به دست باد و باران سپرده شدن ويران شده، در اين سال ها که هر چند وقت اشيای ارزشمند و ناياب موزه ای به غارت رفته، و به قول آقای بهشتی به اندازه هزار سال تاريخ و فرهنگ سرزمين من ويران شده، من اشک هايم فرو ريخته است.

می دانم که شما از اين ويرانی ها مطلع بوده ايد حتی خيلی بيشتر از من که يک کوشنده ساده ی حفظ ميراث فرهنگیِ هميشه در خارج نشسته ام. می دانم حتی اگر در خارج اين چيزها را نشنيده ايد وقتی به ايران می رويد حتما از دوستان باستانشناس و تاريخدان شنيده ايد. آن تاريخدان ها و باستانشناسان ايراندوست و ارزشمندی که چند سال پيش «به طور قانونی» از سخن گفتن درباره کشفياتشان بدون اجازه دولت ممنوع شدند و اکنون برای اين که بتوانند در ايران به کارشان ادامه دهند به ناچار زبانشان بسته است.

آقای دکتر دريايی اين باستانشناسان نيز بارها، وقتی که نتيجه کشفياتی چون رامهرمز شان را به غارت بردند، يا چون شوش باستانی شان آشغالدانی اش کردند چون امروز شما اشک ريختند فقط برای نابودی بخشی از ميراث فرهنگی ايران بی آن که نگران «قضاوت خارجی ها» باشند. و اشک های آن ها بوده که مرا نه سال است سرپا نگاهداشته تا حالا که در ميان «خارجی» ها هستم اين ويرانگری ها را فرياد بزنم و نه از «مردمان نابخرد» که از «حکومت نابخرد فرهنگ کش» ی برايشان بگويم که ميراث فرهنگی و بشری يک سرزمين را به نابودی کشانده اند.

آقای دريايی می دانم که شما نيز از اين همه ويرانگری رنج هم برده ايد اما هيچ گاه نديدم که از آن ها بگوييد. مگر شما يک تاريخ شناس نيستيد؟ مگر شما درباره همه چيز تاريخ در مصاحبه هايتان صحبت نمی کنيد؟ حتی از کتابسوزان اعراب، که از نظر شما «عمدی نبوده و شبيه سوختن کتابخانه های عراق بوده در جنگی به دست آمريکا» و يا انداختن کتاب ها به آب دستور سران اشغالگران ايران، که باز از نظر شما «زير باران خيس و نابود شده اند». باور کنيد وقتی من اين حرف ها را از زبان شما شنيده ام اشک هايم سرازير شده، برای آن کسانی که وقت و حوصله کتاب خواندن ندارند و فکر می کنند که چون شما تاريخدان با اهميتی هستيد حتما اين ها را هم درست گفته ايد. مگر قرار نيست که يک تاريخدان «تصور» يا «ملاحظات» خودش را به جای يک واقعيت تاريخی که تاريخ نگارانی (غير ايرانی حتی) گفته اند نگذارد؟
البته شما چندين بار در مصاحبه هايتان امثال من را «آدم های هيجان زده با مقاصد سياسی» نام برده ايد. و متاسفانه آن خبرنگاری که روبروی شما بوده از شما نپرسيده «آقای دکتر دريايی آيا اگر در جهان دموکراتی که شما زندگی می کنيد دولت عده ای را بسيج کند تا اثری تاريخی را ويران کنند يا رويش شعارهای سياسی بنويسند و يا دولت برای حفظ ميراث فرهنگی کوتاهی کند و عده ای فرهنگ دوست به دولت يا حکومت شان اعتراض کنند آن ها را نيز «هيجان زده با مقاصد سياسی» می خوانيد يا کوشندگان و متخصصانی آگاه بر حقوق بشر و حفظ ميراث فرهنگی و تاريخی جهانی؟»

آقای دريايی باور کنيد که من و امثال من هيچ علاقه ای نداريم مسايل سياسی را با مسايل فرهنگی قاطی کنيم. اين حکومت اسلامی است که برای خفه کردن مردم در ارتباط با هر حق حقوق بشری که دارند، از حقوق زنان گرفته تا حقوق اقليت های مذهبی و قومی تا حفظ محيط زيست و ميراث فرهنگی آن ها را به «ضد انقلاب» و «فتنه» «وابسته به سيا و اسراييل» معرفی می کند. ما هم دوست داشتيم به جای فرياد کردن دايم در ارتباط با بزرگان و رهبران تاريخی خودمان، که گفتن از آن ها و دوست داشتن شان جرم است، مثل اروپايی ها و آمريکايی ها، مدارس و کتابخانه ها و دانشگاه هايمان پر بود از مطالب مربوط به بزرگان تاريخی شان. و نيازی ندارند که مردمان به قول شما نابخرد را با اين تاريخ آشنا کنند، و نيازی ندارند برای فراموش نکردن اين چهره ها تلاش کنند. آقای دريايی می بينيد که اکنون بر سر استاد کم نظير شما ريچارد فرای چه می آورند؟ نگاهی به چهره های آن مردمان که در مقابل آرامگاه پوپ جمع شده بودند انداخته ايد؟ آن بچه کوچک دوازد سيزده ساله ای که فرای را جاسوس خوانده بود، آن زن چادری سالمندی که می خواست آرامگاه پوپ از بين برود؟ و يا آن جوانکی که مرگ بر بنای آمريکايی را در دست داشت؟ کدام شان حتی يکبار نام ريچارد فرای را شنيده اند؟ يا کدام شان جرات می کنند که بدون خواست رهبرشان و نمايندگان ريز و درشت نظامی و غير نظامی او به خيابان بريزند و عليه دوست يا دشمنی فرياد بزنند؟ اين همان حکومتی است که همين چند سال پيش و در زمان احمدی نژاد، با کمک چند تن از نمايندگان شان در خارج ايران، فرای بيچاره را سر پيری به ايران کشاند تا با دادن خانه ای به او برای خودشان نام بخرد غافل از آن که همه جای ايران خانه ايراندوستانی چون اوست. و حالا هم به هر دليلی مردم بيچاره را برای مقاصد «واقعا» سياسی خودش به خيابان کشانده و دستش برسد مطمئن باشيد که آرامگاه پوپ را ويران خواهد کرد. و جسد فرای را تکه تکه.

آقای دريايی اکنون خوشحالم که شما با نوشتن مطلب «از ايرانی بودنم شرمنده ام» از ديد برخی به نوعی گرفتار «هيجان زدگی با مقاصد سياسی» شده ايد اگر چه همانطور که گفتم با «هوشياری» آن را به گردن «مردمان نابخرد» انداخته ايد. اما آن چه مرا وادار به نوشتن اين نامه کرد همين ابراز شرمندگی شما از ايرانی بودن تان است. دلم سوخت که يک تاريخدان با اهميت سرزمين مان از ايرانی بودن خودش برای کاری که يک حکومت نابخرد کرده شرمنده باشد آن هم برای اين که اگر خارجی ها «فردا در تلويزيون ها نشان دهند که مردم ما چه بر سر مزار مردگان می آورندچه قضاوتی خواهند کرد.» و نگران شده ايد که آن همه «نطق» هايتان برای اين که«ايران فرهنگی دارد زيبا٬ فرهنگی دارد پويا و مردمی دارد صلح جو» چه می شود.

خواستم به شما بگويم دکتر دريايی عزيز، نگران نباشيد اين ايران همان ايران است که ديروز و قرن های قرن. و فرهنگ آن همان فرهنگ زيبا، پويا و همان مردمان صلح جوی و مهربان. منتها به دست اشغالگرانی افتاده که هيچ کدام از اين ها درک نمی کنند. همانگونه که در طول تاريخ بارها اين بلا سرش آمده اما نه فرهنگش مرده، نه خوی مهربانی و صلح جويی مردمانش. باور کنيد اين را مردمان فرهنگ دوست جهان به خوبی می دانند.

برای اين که نگوييد کلمه اشغالگر را بر اساس هيجان يا «مقاصد سياسی» بيان کردم بد نيست يکی از گفته های ريچارد فرای را که برای من هم بسيار عزيز است ياد شما بياورم وقتی که در همان روزهای تلاش کوشندگان ميراث فرهنگی برای جلوگيری از آبگيری، ايشان را به تلويزيون انديشه برده بوديد. و وقتی در آخر برنامه آقای فرامرز فروزنده، مسئول برنامه از او پرسيد که چرا مردم ايران اکنون بيش از گذشته به ديدن آثار تاريخی می روند او دو بار تکرار کرد: «برای اين که اين حکومت استيلای دوباره اعراب به ايران است» (۲)

و در آخر دکتر دريايی عزيز خواستم به شما بگويم که ناراحتی شما را می فهمم اما توصيه می کنم از ايرانی بودن خودتان شرمنده نباشيد. من اتفاقا درست در چنين لحظاتی است که احساس می کنم از ايرانی بودنم شادم. وقتی که می بينم در مقابل مردمان بيچاره ای که به تحريک حکومت در آن تظاهرات شرکت کردند، چندين و چند براير آن ها جوان هايی زيبا و سرفراز اين روزها آرام و بی سر و صدا، و بدون پلاکارت برای ادای احترام و ابراز مخالفت خودشان با تصميم های حکومتی در مورد فرای مرتب می روند در اطراف آرامگاه پوپ در حالی که دور تا دورشان هميشه ماموران اطلاعاتی و لباس شخصی ها پرسه می زنند. و يا وقتی می بينم ايرانيانی را که تمامی فيس بوک و توئیتر و وبلاگ ها و سايت هايشان پرشده از تحسين فرای و خواست دفن او در خاکی که متعلق به آن هاست و نه حکومت آزادی کش فرهنگ ستيز، غرق در غرور و افتخار می شوم. همانطور که از ديدن نوشته های امثال شما، که نشاندهنده ی جوهر تفکر آزادگی و مهر و آشتی جويی در تاريخ و فرهنگ ايرانزمين است غرق غرور و افتخار می شوم. و هميشه در اين سال ها آرزو کرده ام که روزی امثال شما نيز در خارج در گفتگوها و نوشته هايتان بگوييد و بنويسيد که: «ميراث فرهنگی و تاريخی سرزمين مان، با بی توجهی عمدی حکومتی فرهنگ ستيز در حال ويرانی است» بنويسيد که: «مقاصد سياسی جمهوری اسلامی سبب شده که ميراث فرهنگی غير مذهبی ما، به طور دايم در معرض نابودی قرار گيرد» بگوييد و بنويسيد:…. خودتان يقينا بهتر از من می دانيد که چه چيزهايی را بايد بگوييد و بنويسيد.

با مهر فراوان
۱۴ آوريل ۲۰۱۴

۱-http://www.bbc.co.uk/persian/blogs/2014/04/140412_l44_nazeran_frye_dispute_daryaei.shtml

۲-http://www.savepasargad.com/audio-video/richard-fry.htm

******************

منبع: وبسایت گویانیوز

http://news.gooya.com/politics/archives/2014/04/178336.php

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: